دیروز بعد از مدتها نشستم و ادامه رمانمو نوشتم. حقیقتا خیلی دلم براش تنگ شده بود :))
خیلی وقته که دیگه مثل قبل نیستم. منی که نمیتونستم یه روز بدون نوشتن زندگی کنم حالا خیلی وقته که رهاش کردم
حس میکنم همهی شخصیتا - رزیتا، اریک، ویولتا، هلنا - منتظرن که من برگردم
" Helen is here (?)
" خیلی خوب است که بدون اینکه کسی بفهمد سر کلاس باهم چت میکنیم 😭"
" Helen is here (?)
"ببخشید که روی یک خط نمینویسم، چون ورق ساده است و خط دار نیست 😭😭"