نمیدونم، شاید.
من هنوز به سال نهم نرسیدم، اما توی تکتک لحظات این سال با خودم میگفتم این آخرین فرصته. خوش بگذرون.
همیشه فکر میکردم حالا که دارم وارد این پایه میشم توی یه چرخهی بینهایت میوفتم. امتحان نهایی، متوسطه دوم، کنکور، دانشگاه، و دیگه تا آخرین نفسهام اونقدر درگیرم که شاید نتونم دیگه برای خودم وقت بذارم
احتمالا شنیده باشید که تا سن ۲۴ سالگی رو به سه تا هفت سال تقسیم میکنن.
و حالا من هفت سال دوم رو تموم کردم. دارم وارد یه مرحله جدید میشم.
این سالها دیگه برنمیگردن.
تمام سعیم رو کردم که از آخرین لحظاتم استفاده کنم، وقت بیشتری با خودم گذروندم، با آدم های بیشتری آشنا شدم، تجربه های جدید کسب کردم، پیشرفت کردم.
تموم زندگیم پر از خاطره هایی بود که هرگز فراموش نخواهم کرد.
زمان میگذره ولی خاطرهها تا ابد باقی میمونن. ما به خاطره هامون و به لحظه های که گذروندیم گره خوردیم. شخصیت من رو همین لحظه ها ساخته. همین دقیقه هایی که چهارده سال توی مشتم داشتم و سعی داشتم ازش استفاده کنم.
گرچه از هیچکدوم از کارهام پشیمون نیستم اما هر وقت به خاطراتم و گذر زمان فکر میکنم بغض گلوم رو فشار میده
میدونم قراره رشد کنم. همون طوری که توی این سال ها رشد کردم. شخصیتم ارتقا پیدا میکنه. میتونم دنیا رو یه طور دیگه ببینم. بالاخره روحم کامل میشه
ولی امیدوارم باز هم فرصت داشته باشم. امیدوارم روتین زندگی روح من رو نابود نکنه. امیدوارم بتونم شجاع و خوشحال بمونم.