میخوام توصیفش کنم ولی نمیتونم. این روزا دیگه نمیتونم چیزی رو به کلمه تبدیل کنم. وقتی مینویسمشون همشون غلط به نظر میان و همین باعث میشه به این فکر کنم که شاید کلمهها معجزه نیستن. فقط تلاشهای فانی انسانن برای اینکه بتونه بیان کنه
عجیبه که این حسو دارم. دنیای من همه از کلمات بود ولی الان دیگه اینطور به نظر نمیاد
بدون کلماتم، من خیلی ناتوانم و طول کشید تا اینو متوجه بشم. بدون اونا شکنندهام. بدون اونا غرق میشم
آخرین روزای تابستونه. آسمون ابریه و باد میوزه. کف اتاق دراز کشیدم. بازوهام یخ کردن. همه چیز غیرواقعی به نظر میرسه. با اینکه اینجام اما چیزی حس نمیکنم. ذهنم انگار داره یه لحظهی دیگه رو زندگی میکنه. سال پیش، سالهای پیش. من متعلق به اینجا نیستم.