هدایت شده از 焚 ورژن قدیم
کوچیکتر که بودم مثل شازده کوچولو، فکر میکردم آدم بزرگها خیلی بیرحم و بیذوقن.. ولی با گذر زمان متوجه شدم که در واقع بچهها بیشعورن و این اشکال نداره؛ چون تازه چندساله پا به این دنیا گذاشتن و نمیدونن روند دنیا چطوریه. تو سفر یا عصرها که بزرگترا میخوابیدن، خیلی دلم میگرفت و با خودم میگفتم چقدر ضدحالن.. اون موقع نمیدونستم یک آدم بزرگ عصر میخوابه تا برای مثال از دست افکار و احساسات وحشتناکش فرار کنه یا یکم آروم بشه. یک آدم بزرگ تلخیهای زیادیو چشیده، عزیزانی رو از دست داده، با اضطراب مرگ و مادیات و همهچی دستو پنجه نرم میکنه.. آدم بزرگها خیلی گناه دارن. کاش از همون اول درکشون میکردم..
هدایت شده از چهارخونه
شما: داستانِ زندگی تو سردرگمی بود. یک سوال بزرگ. یک بُهت، از بدو تولد تا نفس آخر. پر از شک. پر از دگر گونی. نمیدونم موفق شدی یا نه. به جواب رسیدی یا نه. خودت رو پیدا کردی یا نه. برای همین، فقط آرزو میکنم سالم بمونی. سالم بمونی و راه درست رو پیدا کنی. حداقل چیزی که از دنیا میخوای رو به دست بیاری. و تبدیل به آدمی بشی که امروز آرزوش رو داری.
___________