هدایت شده از 焚 ورژن قدیم
کوچیکتر که بودم مثل شازده کوچولو، فکر میکردم آدم بزرگها خیلی بیرحم و بیذوقن.. ولی با گذر زمان متوجه شدم که در واقع بچهها بیشعورن و این اشکال نداره؛ چون تازه چندساله پا به این دنیا گذاشتن و نمیدونن روند دنیا چطوریه. تو سفر یا عصرها که بزرگترا میخوابیدن، خیلی دلم میگرفت و با خودم میگفتم چقدر ضدحالن.. اون موقع نمیدونستم یک آدم بزرگ عصر میخوابه تا برای مثال از دست افکار و احساسات وحشتناکش فرار کنه یا یکم آروم بشه. یک آدم بزرگ تلخیهای زیادیو چشیده، عزیزانی رو از دست داده، با اضطراب مرگ و مادیات و همهچی دستو پنجه نرم میکنه.. آدم بزرگها خیلی گناه دارن. کاش از همون اول درکشون میکردم..
هدایت شده از چهارخونه
شما: داستانِ زندگی تو سردرگمی بود. یک سوال بزرگ. یک بُهت، از بدو تولد تا نفس آخر. پر از شک. پر از دگر گونی. نمیدونم موفق شدی یا نه. به جواب رسیدی یا نه. خودت رو پیدا کردی یا نه. برای همین، فقط آرزو میکنم سالم بمونی. سالم بمونی و راه درست رو پیدا کنی. حداقل چیزی که از دنیا میخوای رو به دست بیاری. و تبدیل به آدمی بشی که امروز آرزوش رو داری.
___________
ماه خیلی دوست داشتی و سحرآمیزه. داری میبینیش ولی نمیتونی باور کنی که چنین چیز قشنگی داره با درخشش بهت لبخند میزنه. خیلی غیر واقعی به نظر میرسه
" Helen is here (?)
"انسان، میخوای کجای عالم باشی؟"
واقعا خیلی عجیبه، ما انسان ها بخش خیلی کوچیکی از جهان هستیم که حتی به چشم هم نمیایم. اما در عین حال هر کدوم ما مهم هستیم. هر کدوم ما یه روحیم با دنیایی که برای خودش خیلی بزرگه. ما انسانها، گرچه از دور ناچیز به نظر میایم؛ اما هر کدوم از ما که شاید در مقابل عظمت جهان و حتی تمام انسانها هیچ به نظر نیایم، تک تک ما برای خودمون بزرگیم و حتی اونقدر اهمیت داریم که خدا ما رو برای اشرف مخلوقات بودن انتخاب کرده.