و شـاید تنهـا لازمـﮧٔ زندگـی𐨆𐨆 ام ، کلبـﮧ ای چوبـی بـود در انتهـٰای جنگلـی ،
ك هیچ گاه انسانـی𐨆𐨆 حٮٓـی𐨆𐨆 از آنجـا گـذر نکند . !
شهری𐨆𐨆 را یافتـم . . .
در آنجا بـﮧ دور از هر چیـزی میزیستی ؛
در آن𐨆𐨆 شهر می توانستی به هر آنچـﮧ اراده کنی دسٮٓ یابـی ،
در آنجا غـم غریبـه بود و اندوه ، بینام ؛
انسان𐨆𐨆 ها قضاوت نمیشدند ، همـﮧ شان𐨆𐨆 در کنار هم میزیستند و تفکـر در مورد انسان𐨆𐨆 ها با این کـره ٔ خاڪـی𐨆𐨆 متفاوت بود ..
آزادی ، عشق ، همدلـی𐨆𐨆 ، مهربانـی𐨆𐨆 ، معنایی دیگـر ، و آرامشی چندان بینظیـری𐨆𐨆 حاڪم بود ۠۠ ...
حتـی خانـﮧ ٔ کوچکمـان هم در آنجـا بود ๎ ...
حال اینهـا ك یک رویـآ بود ، اما حٮٓـی رویـآیش هم در ذهنـم بسیـار زیبـاٰ بـود ࣸ ۤ )
- نمی دانـــی𐨆𐨆 ›› .
مڼ دࢪ ڼجاꥉٮ دادڼ ٮو دࢪ ۄاꥉاꥉقع باꥉ خاꥉڪسٮࢪ خاꥉطراٮم می𐨆جڼگم هࢪباꥉر ڪہ دسٮٮ ࢪاꥉ می𐨆گیࢪم تاꥉ از لبہی𐨆 پࢪٮگاꥉه پاꥉی𐨆ین نیفٮی𐨆 ٮماꥉمِ آڼ ࢪوزهاꥉیی𐨆 ڪہ سقۄط ڪردم و ڪسی𐨆 دسٮم ࢪاꥉ ڼگرفٮ ، مثلِ خڼجࢪی𐨆
در قلبم فࢪو می𐨆رود .
- می𐨆ࢪاثِ سۄخٮہ 10 August