گفت: «دنیا پوچ و بیارزش است. هیچ ارزشی ندارد.» گفتم: «حرفهای خوب بزن. دنیا بیارزش نیست. فقط انسانی زندگی کردن خیلی سخت است.»
عشق را باید با تمام گستردگیاش پذیرفت، تنها در جسم نمیتوان پیداش کرد، بلکه در جسم و روح و هوا. در آینه، در خواب، در نفس کشیدنها انگار به ریه میرود، و آدم مدام احساس میکند که دارد بزرگ میشود. این چیزها را زمانی فهمیدم که او یک ماه به خانه ما نیامد.
سمفونی مردگان/عباس معروفی
«مرگ خودم نیست که تحملناپذیر است. مرگ اطرافیانم است که ناراحتکننده است. چون عاشق آنان هستم. و بخشی از من هم همراه با آنان میمیرد. بنابراین، دوست داشتن یک جور خودکشی است.»
دارم روی لبهٔ تیغ راه میروم و امید بستهام زخمی نشوم. با آتش بازی میکنم و امید دارم نسوزم. شناگر جریان خطرناک آب شدهام و آرزو میکنم غرق نشوم.
او بههماناندازه که مرا گیج و سردرگم میکند، افسونگر هم هست. آن دهان قشنگش یک چیز میگوید، اما چشمان اقیانوسیاش چیز دیگری. خنجری را از پشتم بیرون میکشد و سپس، میگوید که یکی دیگر را همانجا فروخواهد کرد. او مرا گیج میکند، جذاب است و ما از هر جهت برای همدیگر نامناسبیم، اما همین ناسازگاریمان ما را به هم جذب میکند. او همچون شعلهٔ آتش است و من در شُرف سوختن. او اقیانوس است و من در شُرف غرق شدن.
ناتوان /لورن رابرتس