دلم میخواهد به آغوش طبیعت پناه ببرم،
زیر سایه درختی بنشینم و اشک بریزم،
بیآنکه کسی مرا ببیند یا از من بپرسد چرا.
- رنجهای ورتر جوان | گوته
تا خرخره از حرف پُرم، با که بگویم؟
این شهر پر از کور و کر و لال و نفهم است.
-رضا احسان پور
اگر روزی از من بپرسند
چه دستاوردی از روزهایی که گذشت داشتی؟
میگویم:
توانستم زنده بمانم در روزهایی که
حتی نفس کشیدن هم برایم ناممکنبود،...
با انسان ها؟
نیک باش عزیز من!
ولی کمرنگ، رفیق و بسیار دور
چرا که هیچ موجودی به اندازه آدمیزاد،
نمیتواند از خوبی پشیمانت کند! –نازنین صفرپور
من میخواستم و میخواهم بزرگ باشم؛
من نمیتوانم مثل
صد ها هزار مردم دیگری
که در یک روز به دنیا میآیند و
در روزی دیگر از دنیا می روند،
بی آنکه از آمدن و
رفتنشان نشانه ای باقی بماند
زندگی کنم.
_فروغ فرخزاد
«توی فیلمها همیشه میگن اگه عاشق کسی باشی، رهاش میکنی بره.» سرش را تکان میدهد. آب دهانش را قورت میدهد. سعی میکند حرف بزند. «همیشه فکر میکردم این حرف خیلی چرته؛ ولی وقتی دیدم که داشتی عملاً میمردی...» صدایش کمرنگ میشود و انگشتانم روی شیشهٔ سرد جمع میشوند. میخواهم شیشه را بشکنم؛ اما بهزحمت میتوانم حتی به آن ضربه بزنم. «اون موقع هیچی برام مهم نبود. هیچی. فقط زندگی تو مهم بود.» او هم دستش را محکمتر فشار میدهد. صدایش میلرزد و ادامه میدهد: «تنها چیزی که توی دنیا میخوام اینه که با تو باشم؛ ولی باید تو رو در امان نگه دارم، در امان از خودم.» سعی میکند ادامه دهد. اشک ازچشمانش سرازیر شده. «نمیخوام ترکت کنم؛ ولی اونقدر دوستت دارم که نمیتونم باهات بمونم.»
ریچل لیپینکات | پنج قدم فاصله