دلم میخواست کسی باشد که مرا از اینهمه سکوت نجات بدهد، کسی که بداند پشت این لبخندهای روزمره، چه طوفانی در دلم به پاست. اما انگار دنیا عادت کرده بود فقط ظاهر آرام آدمها را ببیند.
من فکر میکنم در زندگی، لحظاتی هست که آدم نه به دنبال خوشبختی است و نه به دنبال موفقیت. فقط دنبال چیزی است که جای خالی خودش را در میان روزمرگیها پر کند. چیزی که به او یادآوری کند هنوز زنده است، هنوز نفس میکشد.
روزها میگذرند و ما هر روز همان آدمهای دیروزیم، با همان ترسها، با همان آرزوها. فقط کمی پیرتر، کمی خستهتر. و چراغها را هم همیشه همانکسی خاموش میکند که از همه دیرتر خسته شده است.