درباره ی چی بگم؟ شبا بیدار میمونم روزا بزور میخوابم و ناامیدی وجودم رو فرا گرفته. به طرز عجیبی گرمه هوا برام و منتظر چیزیم که خودمم نمیدونم چیه. بدم میاد از این انتظار بیهوده و فکر میکنم انتظار برای یه اتفاق بد باشه . امروز بالاخره نشستم و راشومون رو تموم کردم و به فکر رسیدم که آکوتاگاوا هم یکی از نویسنده های مورد علاقم به حساب میاد . با کشف اینکه تا چه حد چیز های رو دارم در حالی که بقیه به حسرتش مینشینند احساس گناه بهم دست میده و این خودبیزاری ام مطمئنا ریشه ی عمیقی داره و از من جدا نمیشه. گاهی شاید هایی به ذهنم میرسن در حالی که میدونم همشون پوچ و بی فایده ست.
"تو با درد به دنیا اومدی نه با امید برای همینه که همیشه دنبال راهی برای رفتنی نه موندن"