احساس میکنم مردم در زندگیشان بیشتر از من لذت میبرند ، در حالی که این احساس آزرده ام کرده است.
مردم همیشه همونطور که فکر میکنم رفتار میکنن به همین دلیل کسی که اونطور رفتار نمیکنه بنظرم جالبه.
هدایت شده از ⋆𝔊𝔲𝔰𝔱 ꩌ︢ꥈᰭ᰷ᨘ𑀀ฺ۫ ꤬᷼꩜
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بعد از مدت ها تونستم یکی از ایده هامو عملی کنم...فور بزنین زیاااد
نه آدم یک زباله است ؛ خودشان را آدم حساب میکنند اما در واقع نیستند ، من شک ندارم .
- بیچارگان ، داستایوفسکی
امروز به ظاهر ساده اما در واقع به نوعی کمی پربار بود. اگر شخصی امروز مرا زیر نظر میداشت گیج میشد و نمیفهمید که چه دارد میگذرد . اما اتفاقی بیش از هر چیز نظرم را جلب کرد:
هنگامی که داخل ماشین نشسته و به افکاری پوچ سرگرم بودم ناگهان متوجه ترافیکی نیمه سنگین شدم که غیر طبیعی بود ، پس از مدتی که راه باز شد فهمیدم تصادف شده است و چند نفر ایستاده اند و با علامت دست و نور علامت میدهند که ماشین ها به آن سمت نروند . و کمی جلوتر چیزی دیدم که تاثیری عمیق بر رویم گذاشت؛ زنی نسبتا میان سال افتاده بر زمین و غرق در خون بود ، احتمالا مرده. همان زمان به یاد آن تفکر افتادم که زمانی در این فکر بودم که انسانی مرده ببینم تا کمی بهتر بتوانم درک کنم ، حداقل اینطور فکر میکردم. اما هرگز به نیاندیشیدم که افراد زیادی نزدیکم همین حالا هم مرده اند ، تجربیات زیادی از دیگران به یاد دارم، در فامیل هم چند نفر از اطرافیان که دیگر حالا نیستند هم چنین تأثیری گذاشته بودند؛ و البته زمان بسیاری را به تفکر درباره ی مرگ میپرداختم. اما باز دیدن مرده که جلوی چشمانت باشد ، حداقل واضح است و موضوعی که دارد این است که باعث میشود مردم کمی بیشتر متوجه شوند. اما باز اینگونه ندیده بودم . راستش همزمان با اینها ، لرزیدم . نه به خاطر آنچه در ذهن از این جمله القا میشود، بلکه این سبب ترسم شد که تا چه حد در برابر چنین چیز های سردم . مردم هم انگار توجه خاصی ندارد. انگار همان چیزی که از مدت ها پیش درباره اش می گفتم ، همان دیو سیاهی که درون بشری ست ، در برابر چشمانم واضح شد. هرچقدر هم که خوب بنظر برسم باز موجودی پست و فرومایه بیش نیستم. ازهمان هایی هستم که نمیتواند انسان نام گیرد . حیوان . همین . نمیدانم دقیقا چه اما با این بار سیاه و سیاهی ام شرم است که خود را آدم بنامم.