احساسی را در خود کشف کردم که اگر در بند زندان باشم نه تنها گزند ، بلکه خوشحال خواهم شد زیرا دیگر دغدغه ای در زندگی ام وجود نخواهد داشت . اصلا بگو برایم حبس ابد بنویسند ترجیح میدهم رها و بی دغدغه باشم تا که از سر اتفاقات زندگی فریادی سر دهم و درد و زجر بکشم در حالی که حتی نخواهم توانست آن ها را به زبان بیاورم.
تنها احساسم این بود که موشک هایی که نور آبی داشتن خیلی زیبا بودن و بدم نیومد اگه با اونا کشته بشم.
صداقت ؟ معصومیت ؟ درستی ؟ همه شان دروغ است . من فقط به سیاهی اعتقاد دارم . همه سیاهند . پاکی ؟ تمامش دروغ هایی که برای گناهان خود سرهم کرده ایم تا کمی خود را التیام ببخشیم اما این هم ارزشی ندارد . شما واقعا فکر میکنید در زندگی و زندگی کردن ارزشی وجود دارد؟
316.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دقیقا
( کار از روی آوردن به داریوش گذشته دارم معتاد آهنگاش میشم)
ظاهری خنده دار به خود میگیرم ، باطن ؟ دلم میخواهد همه شان را بکشم. همه ی آن از عذاب این اندیشه که من با همه فرق دارم است . در اصل حتی نمیتوانم به خود بگویم : انسان . یک موجود نابخشودنی و سرد . هرگز کسی اینگونه است ؟ هیچ کس ، جامعه مرا نخواهد پذیرفت. چه نقاب بزنم و خود را کنترل کنم یا که همه ی این ها را کنار بگذارم خیلی فرق دارد اما باز هم کسی نمیتواند درکم کند. برای دیگر افراد فرق زیادی بین خوبی و بدی وجود دارد، خودم؟ هیچ فرق نمیکند. من تفاوتی میان خوبی و بدی نمیبینم.