ظاهری خنده دار به خود میگیرم ، باطن ؟ دلم میخواهد همه شان را بکشم. همه ی آن از عذاب این اندیشه که من با همه فرق دارم است . در اصل حتی نمیتوانم به خود بگویم : انسان . یک موجود نابخشودنی و سرد . هرگز کسی اینگونه است ؟ هیچ کس ، جامعه مرا نخواهد پذیرفت. چه نقاب بزنم و خود را کنترل کنم یا که همه ی این ها را کنار بگذارم خیلی فرق دارد اما باز هم کسی نمیتواند درکم کند. برای دیگر افراد فرق زیادی بین خوبی و بدی وجود دارد، خودم؟ هیچ فرق نمیکند. من تفاوتی میان خوبی و بدی نمیبینم.