من همان فردی ام که به هنر علاقه دارد ، من همانم؟ حتی هنر هم نوع دیگری از پوچی ست. نمیدانی ؟ همه در نیستی جهان با به ظاهر دارایی هایشان پیش میروند در حالی که به چیزی اعتقاد ندارند.
人間失格
نیکی و بدی که در نهاد بشر است شادی و غمی که در قضا و قدر است با چرخ مکن حواله کندر ره عقل چرخ از تو
در خواب بدم مرا خردمندی گفت
کز خواب کسی را گل شادی نشگفت
کاری چه کنی که با اجل باشد جفت
می خور که به زیر خاک میباید خفت
- خیام
جامعه ، جامعه چیست ؟ همه ازش میترسند و مراقبند تا جامعه پسشان نزند اما در کل چیست؟ یعنی همان فرد ؟ سر در نمی آورم پیچیدگی های روابط انسانی گاه تا حدی پیش میرود که مردم به خاطرش میکشند ، خودشان یا دیگران را.