نگاهی به مردم می اندازم ، هرچه هست فقط تظاهر به چشم میخورد . حالا عیبی هم ندارد اگر طرف مقابل آزرده شود ، اینکه سعی میکنید و باور به مهربانی و خوبی خود دارید حالم را به هم میزند.
ارزشی پیدا نکرده ام پس هرچه سرگرم کننده تر بهتر ، ترجیح میدهم خود را مشغول کنم و ماجرا داشته باشم .
در بین مردم زجر میکشم تنهایی مرا میکشد ، تعادلی میان این دو نمی بینم گویی میل به مرگ از عشق دردناک تر است.
هدایت شده از ₐ cᵤₚ ₒf cₒffₑₑ ☕
“When did you lose hope in humanity? Was it when they started killing each other over a piece of land, or when a friend’s knife pierced your chest?”