eitaa logo
人間失格
69 دنبال‌کننده
101 عکس
54 ویدیو
0 فایل
اینجا کلا هرچی به ذهنم رسید میذارم ولی ایده ای داشتید بهم بگید.
مشاهده در ایتا
دانلود
"پوچی بی پایان"
人間失格
"پوچی بی پایان"
بیدار میشود و با خود میگوید :« برای چی بیدار شم ؟ من دلیلی برای زندگی ندارم . جوری که تو این فضای پوچ غرق میشم اذیت کنندست» اما بعد یاد آوری میکند :« بذار یه آهنگ گوش بدم.» و همینطور روزهایش را شروع می‌کند . شاید در ظاهر ورزشکاری باشد ، یا آشپزی ، یا آرتیستی . اما این اهمیتی ندارد این ها فقط در حد گذراندن وقت باقی میمانند حتی وقتی که در آن به نوع خود شاهکار باشد . مثل این است که بگویید انسان شاهکار وجود دارد . او نمی‌داند چگونه مردم به چیز های کوچک دلبستگی دارند . او قلب مهربانی ندارد . هرگز هم بویی از قلب انسانی نبرده است انتظاری نداشته باشید همه اش تظاهر است . بله ، کسی که اصرار دارد صداقت را که بقیه در برابرش داشته باشد میتواند تا چه حد همه چیز را مخفی کند. روزهایش بیشتر و بیشتر می گذرند و همه عمیق تر میشود بیشتر سردرگمی تمام وجودش را پر میکند ، چیزی نیست که برای او باشد و بتواند برایش تمام تلاشش را بکند و در زندگی اش هدفی داشته باشه . چیزی را دوست ندارد ، با پوچ گرایی بی حد و اندازه اش دارد جایگاه همه چیز در مغزش را از دست می دهد . متوجه است و همین هم مایه عذابش میشود و باعث می‌شود تنها کاری که بتواند بکند این باشد که به خواب برود . باخود میگوید "چندان هم مهم نیست. " و بیدار میشود و میگویند :« چرا باید بیدار شوم وقتی همه چیز به پایان رسیده؟» اما نه این دفعه با سکوتی بی پایان به سقف خیره میشود . و لحظه ای بعد ، قلبش سرد است . با همان سکوت ژرف . و حالا گویی کمی راحت تر به نظر می رسد ، ظاهراً از دست افکارش . کمی بعد هم وقتی جسدش به سوی قبرستان روانه می‌شود همان آهنگ پخش می‌شود . همان یادگاری عزیز از یک دوست . و حالا کنار هم هستند همان طور مثل قبل که آنچنان صمیمی بودند ، در لحظه یکدیگر را تخریب می کردند و لحظه هایشان سپری می‌شد . اما باز نمیدانم آنکه هنوز هم قلبش گرم است چگونه است . غرق شده در همان "پوچی بی پایان "ولی از زندگی اش زیاد مانده است . آیا این اتفاق برای او هم می افتد؟
همان جهان همیشگی. کی بیدار میشوید ؟ واقعا چیز با ارزشی وجود ندارد . باید واقعا بلند شوم ؟ برای چه؟ تظاهر جلوی آن مردم حوصله سر بر و حال بر هم زن؟ باید خرج خود را در آورم ؟ مسخره است. این شد دلیلی برای آن همه جان کندن و ارتباط اجتماعی- که واقعا طاقت فرساست ؟ اما باز بلند می‌شوم . کاری که ندارم کلنجار رفتن با خود هم چیزی را حل نمیکند . حالا هرچقدر هم میخواهم سعی کنم به چیزی با ارزش برسم . نگاهی به بیرون می اندازم . ص ص صبر کن . این همان جهانی نیست که در آن می زیستم . جای آن مردم شاد با لبخند های ساختگی . اما الان نه . وقتی به آن پایین نگاه میکنم انسان هایی، نه انسان نیستند . هیولا ؟ چگونه باید در این جهان سالم بمانم ؟ ترسناک است . چشم هایش درشت شده ، دستم می‌لرزد و سرم با قدرتی درد میکند گویی با طبل بر رویش می‌کوبند . اما دستم را محکم فشار میدهم :« مگه این همون جهانی نیست که میخواستی؟» پوزخند میزنم . «درسته ، درسته» این دقیقا همان چیزی بود که از جهان میخواستم اما قدری باور نا پذیر بود که هرگز فکر نمی‌کردم اتفاق بیافتد . از پنجره نگاهی به پایین می اندازم . هیولایی آین پایین تلو الو خوران در مسیری در حال حرکت است . انگار این انسان ها هستند که تبدیل به هیولا شده اند. نگاهش به من می افتد و من هم تمام بدنم شروع به لرزیدن میکند اما کنجکاوی سیری ناپذیرم مانع از آن میشود که گوشه ای پنهان شوم . بال های هیولا در می آید . بال ؟ باید به دنبال سلاحی برای نجات خود باشم.
人間失格
همان جهان همیشگی. کی بیدار میشوید ؟ واقعا چیز با ارزشی وجود ندارد . باید واقعا بلند شوم ؟ برای چه؟ ت
بیاید بهم بگید اینو بشینم ادامه بدم یا می‌تونه ایده و شروعش بهتر از این باشه : @Odhlnz
هدایت شده از ꪑֶꫀꪶֶꪮ ^᪲
ابسولوت