همان جهان همیشگی. کی بیدار میشوید ؟ واقعا چیز با ارزشی وجود ندارد . باید واقعا بلند شوم ؟ برای چه؟ تظاهر جلوی آن مردم حوصله سر بر و حال بر هم زن؟ باید خرج خود را در آورم ؟ مسخره است. این شد دلیلی برای آن همه جان کندن و ارتباط اجتماعی- که واقعا طاقت فرساست ؟ اما باز بلند میشوم . کاری که ندارم کلنجار رفتن با خود هم چیزی را حل نمیکند . حالا هرچقدر هم میخواهم سعی کنم به چیزی با ارزش برسم . نگاهی به بیرون می اندازم . ص ص صبر کن . این همان جهانی نیست که در آن می زیستم . جای آن مردم شاد با لبخند های ساختگی . اما الان نه . وقتی به آن پایین نگاه میکنم انسان هایی، نه انسان نیستند . هیولا ؟ چگونه باید در این جهان سالم بمانم ؟ ترسناک است . چشم هایش درشت شده ، دستم میلرزد و سرم با قدرتی درد میکند گویی با طبل بر رویش میکوبند . اما دستم را محکم فشار میدهم :« مگه این همون جهانی نیست که میخواستی؟» پوزخند میزنم . «درسته ، درسته» این دقیقا همان چیزی بود که از جهان میخواستم اما قدری باور نا پذیر بود که هرگز فکر نمیکردم اتفاق بیافتد . از پنجره نگاهی به پایین می اندازم . هیولایی آین پایین تلو الو خوران در مسیری در حال حرکت است . انگار این انسان ها هستند که تبدیل به هیولا شده اند. نگاهش به من می افتد و من هم تمام بدنم شروع به لرزیدن میکند اما کنجکاوی سیری ناپذیرم مانع از آن میشود که گوشه ای پنهان شوم . بال های هیولا در می آید . بال ؟ باید به دنبال سلاحی برای نجات خود باشم.
人間失格
همان جهان همیشگی. کی بیدار میشوید ؟ واقعا چیز با ارزشی وجود ندارد . باید واقعا بلند شوم ؟ برای چه؟ ت
بیاید بهم بگید اینو بشینم ادامه بدم یا میتونه ایده و شروعش بهتر از این باشه : @Odhlnz
هدایت شده از هفتمینچرخدنده « The Knight of Gisha»
«من شمشیری برای محافظت از تو داشتم اما تاجی برای نگه داشتن تو نه..»
هدایت شده از ₐ cᵤₚ ₒf cₒffₑₑ ☕
هرگاه ذره ای فکر میکنم انسان ها شگقتانگیزند اتفاقی میافتد که خلافش را ثابت می کند.
درست است،فراموش کرده بودم انسان ها کاری جز شکستن دل یکدیگر و نابودی بلد نیستند.
人間失格
هرگاه ذره ای فکر میکنم انسان ها شگقتانگیزند اتفاقی میافتد که خلافش را ثابت می کند. درست است،فرام
داری مجابم میکنی یه چیز بذارم اینجا