زندگی، در شکافِ میانِ دو نفس نهفته است؛
در لرزشِ لبهی یک فنجان چای،
در غبارِ نوری که از شکاف پرده به اتاق میتابد،
و در سکوتی که درست قبل از اولین قطرهی باران میآید.
ما در وقایع بزرگ زندگی نمیکنیم، بلکه در تپشهایِ ریزِ لحظهها، نفس میکشیم:)
هانول ☆
خاطره، همان زخمِ خوشاشی است که بر پوستِ زمان مینشیند؛ نه برای آنکه خونریزی کند، که برای آنکه یادمان بماند، روزی قلبمان به تپش افتاده بود.
ما در میانِ تالارهای خالیِ حافظهمان، مدام با سایههایی راه میرویم که دیگر وجود ندارند. خاطره، صدای قدمهای کسی است که دیگر به این خانه نمیآید، و عطرِ کتابی است که سالها پیش بسته شده و هرگز باز نخواهد شد.
بزرگترین تراژدیِ ما، این نیست که خاطرات را گم میکنیم؛ بلکه این است که آنها را به یاد میآوریم، در حالی که میدانیم تکرارشان، حتی با تمامِ اشکهای دنیا، غیرممکن است. خاطره، یعنی نگه داشتنِ گرمایِ آتشی که خاکستر شده است....