امروز به قول ابجیم یه جورایی به عنوان اخرین تعطیلات تابستونی رفتیم روستای مامانم
و خب اونجا با بچه های فامیل تفنگ بازی کردیمم(هر دفعه با گوشی به همدیگه وصل میشیم و بازی میکنیم خیلیی خوش میگذره) کلیی با دختر خالم حرف زدیم و خندیدیم. تازههه زن داییمم با بچه هاش که یکی دوسال بود همدیگه رو ندیده بودیم از شهرشون اومده بودن و خلاصه خیلیی خوش گذشت
امشب از روستا که اومدیم پسر خالم (میره کلاس دوم) برگشتنی با ما اومد و خونه ما موند و خوابید👌
فکر نمیکردم انقدر زود بخوابه تو برنامم بود بشینم باهاش انیمیشن ببینم