در ادامه،هنوز نگاهم را به دستم داده ام،با اینکه نمی بینمش اما انگشتانم را روی مچ دستم می کشم و احساس می کنم هاله ای ضعیف از گرما ی او هنوز روی دستم پرسه می زند.
"آدم جالبیه،نه؟"
در حالی که هنوز به تاجِ فلزی تخت تکیه داده ام و انگشتانم را روی پوست خراشیده دستم می کشم با سر تکان دادنی پاسخش را می دهم.اگر توی این دنیا تنها یک آدم واقعا جالب وجود داشت قطعا وینسنت بود.البته،اگر بیل زنده بود شاید او و وینسنت در یک رتبه با هم رقابت می کردند.دو آدم هنرمند و دوستداشتنی.اگر وینسنت را نداشتم توی همین تیمارستان خراب شده از فشار تنش عصبی و افکار مزاحم جان می دادم.
با اینکه چشم هایم زیر باند اند اما می توانم ببینم که مستقیم به چشم هایم نگاه می کند.برق کنجکاوی در چشمانش از بین رفته است و کمی چشم هایش باز تر از همیشه هستند به طوری که مردمکش کاملا پیدا است.حالت بازیگوش او ریخته و کمی جدی به نظر می رسد،بی هیچ لبخند یا نیشخندی.
"تو فقط چیزی رو می بینی که بهش باور داری.پس چرا به بخش دیوونه ی توی مغزت باور داری ولی به نوشته شدن اسم خودت باور نداری؟"صدایش از همیشه سرد تر شده بود.دقیقا مانند زمانی که اسلحه را در دست گرفته بودم.
از نوازش کردن پوست دستم دست بر می دارم و تکیه ام را از تاج تخت می گیرم.خودم را به لبه ی تخت می رسانم و پاهایم را از آن آویزان می کنم.
توی چشم هایش نگاه می کنم.هرچقدر هم که دوست دارد دیوانه بازی در بیاورد،او تنها بخشی از منِ دیوانه است.در هر حال او تنها محرکی بوده و کسی که انتقام خون دو کیو را گرفته است من هستم.من شلیک کردم و من کشتم.دیوانه من هستم و او تنها دستیار من.
"چون تو بخشی از من هستی."
هیچکداممان کم نمی آوریم و همچنان ادامه می دهیم.دمای اتاق از پوستم هم سردتر می شود."پس اسمت چی؟"
"اون کلمه دیگه برای من معنی نداره.اسم می تونه هرچی باشه،ولی دیوونه ی تو ی آدم از همون اولش تا آخرش باهاشه."
***آره همون بخش دیوونه ی درونت که سوزان برات به ارث گذاشته بدبخت فلک زده😀
نقاشیا ی تو هم خیلی قشنگن😭😭😭😭😭😭❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️