باز حداقل ما پارسال یکی رو داشتیم درسته درسش چندان خوب نبود ولی حداقل عقل داشت
حالا اونو انداختن بیرون این اسب آبی رو دقیقا صاف گذاشتن تو کلاس ما
بیایید به اعصاب خود آرامش دهیم و حال خود را مگسانی مزاحم خراب نکنیم☺️
"البته گرفتن مواد از ساقی حلال خور هم خیلی بی تاثیر نیست."
کلاس که در سکوتی عجیب فرو رفته بود دوباره حالتی زنده به خودش گرفت و شبه دانش جویان شروع به خندیدن کردند.چیزی نگفتم،چون آن دلقک بی کار نه مخاطبم بود و نه دوست داشتم که جایگاهش را به او یادآوری کنم.به اندازه ی کافی از مشکل اعصاب رنج می برم و در حال حاضر از یک قتل فجیع جلوگیری می کنم؛بیشتر از این را نمی توانم.قتل باید بی دردسر و در خفا باشد،نه در یک کلاس چهل-پنجاه نفره. شوربختانه فقط همین یک امروز را آمادگی یک آتش سوزی <<اتفاقی>> را نداشتم،نمی شود به شکل دیگری چهل-پنجاه نفرشان را بی دردسر کشت،مگر اینکه برنامه بچینم و تا آن زمان بیشتر عصبانیتم فروکش کرده است.
شبه مربی پس از صاف کردن گلویش رو به من لبخندی زد :"خیلی خوب بود اسفندیاری،این متن واقعا برازنده ی توست."
تصمیم گرفتم که به او یادآوری نکنم که فامیلی من اسفندیاری نیست و اسفندیاری با اسفندیاری قلعه سرخی متفاوت است.من فامیل نیما یوشیج یا ثریا اسفندیاری نیستم،اهل مازندران یا هر جای دیگری نیستم و قطعا با اسفندیاری های شمال کشور متفاوتم.ولی دیگران این را یک حساسی بی خودی نسبت به فامیلی می دانند و مسخره ام هم می کنن.متاسفانه جرعت گفتن آن کلمات کثیفشان را جلوی رویم ندارند و اگر نه که خود مشتاق درگیری و نزاع هستم.ولی در هی حال،همانطور که گفته بودم این جامعه است،و ما نباید صدایش را در بیاوریم.پس این نکته ی مهم را یادآوری نکردم،چون حوصله ی هیولا ها را ندارم.
چند لحظه ای در سکوت گذشت و گریه ی من هم کم کم داشت بند می آمد-در هر صورت آن احساست مزخرف را بیرون ریخته بودم و این خوب بود- اما هنوز هم خیال رها کردنش را نداشتم.گویی که گنج خودم،که سالیان سال به دنبال آن گشته بودم را پیدا کردم و نمی خواهم آن را از دست بدهم.با خودم می گفتم که مبادا او را رها کنم و محو شود و دیگر او را نبینم؟دیگر دوری برای من کافی بود،نمی خواستم که تنها راه دیدارمان از راه دور و توی کوچه و به شکل دو رهگذر غریبه باشد.همیشه هم او زود می رفت و من دیر می رسیدم.نمی خواستم که دوباره نه نشانی ای از او داشته باشم و نه شماره...دیگر برایم کافی بود...تازه چرخ دنده ام را یافتم...نمی خواستم که دوباره خراب بشوم...
((خب،آغوش دوستانه ات...هنوز تموم نشده؟))
دست هایم را محکم تر دور گردنش حلقه کردم و با حرص ناشی از حسادت-نسبت به افرادی که هر روز در کنار او بودند و قدرش را نمی دانستند- و دلتنگی-و با نیت خیر- گفتم:((نمی خوام.حالا فرار می کنی.))
به بی احساس ترین شکل ممکن پاسخ داد:((بسه دیگه،بچه نشو.))
گاهی اوقات هم با خودم فکر می کردم که رفتار های من بیش از حد بچه گونه هستند یا افراد جامعه سریع تر از من به رشد و بلوغ می رسند.دوست دارم مانند بچه ها بازی کنم و بیش از حد احساساتی می شوم...و در عین حال که از روی لوس شدن و لج بازی این کار ها را انجام می دهم از این جنبه ی خودم با عشق فراوان متنفرم.
با صدایی که می لرزید-مانند کودکی که ترس از تاریکی دارد و درون آن غرق شده باشد-گفتم:((نمی خوام،می ترسم ولت کنم و دیگه نبینمت...می ترسم پودر شی یا که ی توهم باشی...می ترسم باز هم از دستت بدم...نمی خوام...))
آهی کشید و با حالتی نوازش گونه دستی رو ی سرم کشید و زمزمه وار گفت:((این افکار مضخرفتو بزار کنار،مریضت می کنن.))
راست می گفت....من واقعا از دست این افکارم بود که بیمار شده بودم...درست است...من به همچنین انسانی نیاز داشتم....چرخ دنده های چفت شده...
آشنایی ای که با احوالپرسی شروع بشه❎ آشنایی ای که با دیدن رنگ سفید موهای ی بیمار روانی و قاتل شروع بشه✅ آشنایی ای که با گیر افتادن توی ی دنیا ی رایانه ای شروع بشه✅ آشنایی ای که با دیدن نقاشی ناروتو تو دفتر ی آدم درونگرا ی رندوم توی کلاس هفتم شروع بشه✅✅✅✅✅✅