eitaa logo
محدود شدیم، بیاید زاپاس لینک تو بیو
35 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.5هزار ویدیو
24 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
شبه مربی پس از صاف کردن گلویش رو به من لبخندی زد :"خیلی خوب بود اسفندیاری،این متن واقعا برازنده ی توست." تصمیم گرفتم که به او یادآوری نکنم که فامیلی من اسفندیاری نیست و اسفندیاری با اسفندیاری قلعه سرخی متفاوت است.من فامیل نیما یوشیج یا ثریا اسفندیاری نیستم،اهل مازندران یا هر جای دیگری نیستم و قطعا با اسفندیاری های شمال کشور متفاوتم.ولی دیگران این را یک حساسی بی خودی نسبت به فامیلی می دانند و مسخره ام هم می کنن.متاسفانه جرعت گفتن آن کلمات کثیفشان را جلوی رویم ندارند و اگر نه که خود مشتاق درگیری و نزاع هستم.ولی در هی حال،همانطور که گفته بودم این جامعه است،و ما نباید صدایش را در بیاوریم.پس این نکته ی مهم را یادآوری نکردم،چون حوصله ی هیولا ها را ندارم.
چند لحظه ای در سکوت گذشت و گریه ی من هم کم کم داشت بند می آمد-در هر صورت آن احساست مزخرف را بیرون ریخته بودم و این خوب بود- اما هنوز هم خیال رها کردنش را نداشتم.گویی که گنج خودم،که سالیان سال به دنبال آن گشته بودم را پیدا کردم و نمی خواهم آن را از دست بدهم.با خودم می گفتم که مبادا او را رها کنم و محو شود و دیگر او را نبینم؟دیگر دوری برای من کافی بود،نمی خواستم که تنها راه دیدارمان از راه دور و توی کوچه و به شکل دو رهگذر غریبه باشد.همیشه هم او زود می رفت و من دیر می رسیدم.نمی خواستم که دوباره نه نشانی ای از او داشته باشم و نه شماره...دیگر برایم کافی بود...تازه چرخ دنده ام را یافتم...نمی خواستم که دوباره خراب بشوم... ((خب،آغوش دوستانه ات...هنوز تموم نشده؟)) دست هایم را محکم تر دور گردنش حلقه کردم و با حرص ناشی از حسادت-نسبت به افرادی که هر روز در کنار او بودند و قدرش را نمی دانستند- و دلتنگی-و با نیت خیر- گفتم:((نمی خوام.حالا فرار می کنی.)) به بی احساس ترین شکل ممکن پاسخ داد:((بسه دیگه،بچه نشو.)) گاهی اوقات هم با خودم فکر می کردم که رفتار های من بیش از حد بچه گونه هستند یا افراد جامعه سریع تر از من به رشد و بلوغ می رسند.دوست دارم مانند بچه ها بازی کنم و بیش از حد احساساتی می شوم...و در عین حال که از روی لوس شدن و لج بازی این کار ها را انجام می دهم از این جنبه ی خودم با عشق فراوان متنفرم. با صدایی که می لرزید-مانند کودکی که ترس از تاریکی دارد و درون آن غرق شده باشد-گفتم:((نمی خوام،می ترسم ولت کنم و دیگه نبینمت...می ترسم پودر شی یا که ی توهم باشی...می ترسم باز هم از دستت بدم...نمی خوام...)) آهی کشید و با حالتی نوازش گونه دستی رو ی سرم کشید و زمزمه وار گفت:((این افکار مضخرفتو بزار کنار،مریضت می کنن.)) راست می گفت....من واقعا از دست این افکارم بود که بیمار شده بودم...درست است...من به همچنین انسانی نیاز داشتم....چرخ دنده های چفت شده...
آشنایی ای که با احوالپرسی شروع بشه❎ آشنایی ای که با دیدن رنگ سفید موهای ی بیمار روانی و قاتل شروع بشه✅ آشنایی ای که با گیر افتادن توی ی دنیا ی رایانه ای شروع بشه✅ آشنایی ای که با دیدن نقاشی ناروتو تو دفتر ی آدم درونگرا ی رندوم توی کلاس هفتم شروع بشه✅✅✅✅✅✅
وقتی نویسنده ی دفعه می ره توی فاز فلسفه و فیزیک:
صحنه ی نمایش سرمه ای بود و بلندگو های یک متری در دو طرفش قرار داشتند همانطوری که دو تا ی دیگر از آنها هم در دو طرف جمعیت بودند.دختری با قد متوسط و موهای قهوه ای رنگی که چند تکه از آنها را زرد لیمویی زده بود روی صحنه بود.یک صدابر-میکروفون- هم داشت که یاد این میزبان های برنامه های تلوزیونی افتادم.مشخص است که نیساست.ولی آن پیراهنش را با یک پیراهن سفید رسمی جایگزین کرده بود و دو تکه ی زرد رنگ موهایش را برده بود پشت سرش و با یک گیره لیمویی بسته بود.به نظر می رسید که در حال ورود بوده و چند ریسه و از آن کاغذ رنگی های تکه تکه درون بمب های شادی یا چنین چیز هایی اطراف او در هوا معلق بودند.پس با این حساب کسی متوقف نشده است،این زمان است که متوقف شده،و پرسش اینجاست که چرا با اینکه زمان متوقف شده من می توانم حرکت کنم؟برای یک لحظه یاد فصل آخر بانگو افتادم که دازای برای سیگما تعریف می کرد که چطور توانسته با متوقف شدن زمان در زندان به راحتی پرسه بزند و نگهبان ها را حذف کند. البته،نتیجه گیری بسیار آسان است.در دنیای رایانه ای شما نیازی به هیچ گونه قدرت و توانایی خاص و جادویی ندارید.می توانید اتصال اینترنت را به راحتی قطع کنید. با اینکه ارتفاع صحنه ی نمایش حدودا یک متر-یا شاید هم کمتر-بود؛پایم را روی آن گذاشتم و مانند یک پله از آن بالا رفتم.هرچند حالا که فکر می کنم واقعا احمق بازی کرده ام چون فاصله ام با پله های کنار سکو تنها دو سه متر بوده. خب،داشتم می گفتم.خداراشکر درک خوبی از فییک دارم-اصلا و ابدا به خاطر این هم نیست که جد اندر جدمان معلم های علوم و فیزیک بوده اند-با توجه به نتیجه گیری هایی که داشتم-و اطلاعاتی که از متن سخنرانی نیسا گرفته بودم-متوجه کارکرد این دنیا شده ام.خیلی ساده بود.تنها تفاوتش با یک بازی برخط-آنلاین-مانند PKXDاین بود که شما برای بازی کردن نیاز به پنج چیز دارید: 1. روح 2. جسم 3. اتصال ینترنت 4. بازی 5. و در نهایت گوشی یا ابزار هوشمندی که با آن به بازی متصل شده اید. و حالا در دنیایی رایانه ای که روح شما درون یک کالبد کاربری گیر افتاده است شما دیگر نیازی به جسم و یا گوشی و ابزار هوشمند ندارید چون روح شما توی بازی حضور دارد و می تواند با واپایش-کنترل-کردن یک کالبد کاربری نیاز هایش را برطرف کند و شما دیگر نیازی به بازی هم نخواهی داشت چون که خودتان توی بازی حضور دارید. پس اینجا چه چیزی می ماند؟درست است،اتصال اینترنت هر کاربر به پایگاه بازی.وجود اینترنت در دنیا ی سوم مانند مسئله ی زمان در دنیا ی واقعی است.زمان یعنی اتفاق،فاصله ی یک رخداد تا یک رخداد دیگر را زمان می نامند،که در فاصله ی بین این دو رخداد ممکن است در مکان هایی دیگر هزاران رخداد دیگر اتفاق بی افتد.زمانی که زمان متوقف می شود چه اتفاقی می افتد؟رخداد ها متوقف می شوند و دیگر هیچ رخدادی حتی در فاصله ی بین چند رخداد اتفاق نمی افتد.و اینترنت،مانند زمان چیزی حیاتی در دنیا ی سوم است که باعث می شود اطلاعات مربوط به رخداد جدید به دست کاربران برسد،این یعنی اگر که اتصال اینترنت یک کاربر قطع شود او تنها یک رخداد در حال انجام شدن که متوقف شده را می بیند و در دنیا ی عادی،او متوجه قطع اتصال اینترنت می شود چون بیرون و در دنیا ی واقعی و در کالبد خودش است.اما در دنیا ی رایانه ای و در دنیا ی سوم به این دلیل که خودش درون دنیا حضور دارد متوجه نمی شود و درک او قطع می شود،و این می شود پدیده ای به نام توقف زمان،بدون نیاز به زمان. این یعنی اتصال دیگران قطع شده-چون اگر که اختلالی در اتصال آنها بود آنها درک داشتند و اتصالشان قطع و وصل می شده و می توانستند واکنش نشان بدهند.-و بنا به دلایلی اتصال اینترنت من هنوز هم پا برجاست. روی صحنه قدم می زنم و جلوی چشم نیسا دست تکان می دهم و لُپ هایش را می کشم تا ببینم توانایی واکنش نشان دادن را دارد یا نه. اما هنوز هم همان چهره ی شادش را به خودش گرفته و حتی پلک هم نمی زند.همان یک ذره احساس گناهم بابت دروغ گفتن به او از بین رفته و دیگر از نظر روحی عذاب وجدانی چیزی ندارم پس می توانستم با خیال راحت او را بی غم و غصه تماشا کنم. برایم جالب است که کاغذ رنگی ها توی هوا معلق مانده اند و تکان نمی خورند،به چند تایی از آنها دست می زنم اما ذوقم ناگهانی محو می شود و به سمت پرده ها می روم،همانطور که فدورا توصیف کرده بود پرده های آبی نفتی کمرنگ و چند نفر که به نظر می رسید عوامل صحنه باشند پشت صحنه ایستاده بودند.به نظر می رسید که حتی اتصال آنها هم قطع شده بود.
هدایت شده از  اتاق‌آسوکا"
عه توهم میری کانون زبان؟🤡
هدایت شده از  اتاق‌آسوکا"
هرکس نره اینجا ضرر کرده
😭😭😭❤️❤️❤️❤️
محدود شدیم، بیاید زاپاس لینک تو بیو
فکت بسیار حق اما کم طرفدار****
و اینجاست که یک تانجیرو فن رندوم ظاهر می شه می گه نه داداش تانجیرو-