-"بالاخره ی متن با پایان خوب!" واکنش صادقانه جمله آخر که اینه: "و عجیب تر از آن اینکه هنوز می توانستم محلول دیگوکسین و روهیپنولی که تازه سر کشیده ام را توی معده ام احساس کنم که بالا و پایین می شوند..."
بعد بدبختی اینه که من این متن با این پایان نابودش رو دادم به دبیر ادبیاتم که احساساتیهههه😭😭😭
محتوای متن هم اینه که سمفونیِ نسخه ی بیست و شیش ساله-هم سن هارمونی وقتی که مرد-توی ایستگاه اتوبوس در حالی که نم نم بارون داره کم کم شدت می گیره و می بینه و می ره بغلش و خلاصه از دلتنگیش در می آد و نمی تونه باور کنه.بعد توی جمله ی آخر به این اشاره می کنم که همه ی اینها توهم های پیش از مرگ سمفونیه☺️
ببین من یکی دیگه به اون بچه هفت ساله بدبخت داستان که بی همه کس شده رحم می ک-
اما این برای من کافی نیست.نمی توانم او را حس کنم.نمی خواهم که این باز هم یک توهم و یک خیال زودگذر باشد.در توان من نیست که باری دیگر او را ببینم و باری دیگر همه چیزم را به همراه او از دست بدم.این بار اگر می خواهد برود،این من هستم که وصیت نامه ای رمزنگاری شده می نویسم و این من خواهم بود که جسدم را درون تنه ی درختی پیدا خواهند کرد.به همراه طناب داری که سالها پیش تابِ بازی من بوده است.
در نهایت به آرامی دستش را روی شانه ام نهاد.به قدری نفس کم آورده بودم که نمی توانستم حدس بزنم او خود فهمیده است که چه کسی هستم و یا از روی همدلی با دیوانه ای دیگر مانند خودش دست روی شانه ام می گذارد.
همه رفته اند و تنها من مانده ام و خواهری که هفت سال پیش با دستان خودم روی آرامگاهش گل نرگس کاشتم.همان که واژه به واژه ی وصیت نامه اش دانه دانه رگ های قلبم را پاره می کرد و باعث می شد تا خود صبح گریه کنم.همان که ارزو داشتم شبیه به او باشم.همان که به من قول بازگشت را داده بود.همان که می گفت "تا تقریبا همیشه" رهایم نمی کند.همان که خانواده ام بود و شد و آن را برای من یافت.همان که دانه دانه مهره های بازیِ زندگی ام را برایم چید تا سختی های خودش را برای یافتن دانه دانه آنها نکشم.همان که جای هر سه عضو خانواده که ترکمان کرده بودند را پر می کرد.