اما این برای من کافی نیست.نمی توانم او را حس کنم.نمی خواهم که این باز هم یک توهم و یک خیال زودگذر باشد.در توان من نیست که باری دیگر او را ببینم و باری دیگر همه چیزم را به همراه او از دست بدم.این بار اگر می خواهد برود،این من هستم که وصیت نامه ای رمزنگاری شده می نویسم و این من خواهم بود که جسدم را درون تنه ی درختی پیدا خواهند کرد.به همراه طناب داری که سالها پیش تابِ بازی من بوده است.
در نهایت به آرامی دستش را روی شانه ام نهاد.به قدری نفس کم آورده بودم که نمی توانستم حدس بزنم او خود فهمیده است که چه کسی هستم و یا از روی همدلی با دیوانه ای دیگر مانند خودش دست روی شانه ام می گذارد.
همه رفته اند و تنها من مانده ام و خواهری که هفت سال پیش با دستان خودم روی آرامگاهش گل نرگس کاشتم.همان که واژه به واژه ی وصیت نامه اش دانه دانه رگ های قلبم را پاره می کرد و باعث می شد تا خود صبح گریه کنم.همان که ارزو داشتم شبیه به او باشم.همان که به من قول بازگشت را داده بود.همان که می گفت "تا تقریبا همیشه" رهایم نمی کند.همان که خانواده ام بود و شد و آن را برای من یافت.همان که دانه دانه مهره های بازیِ زندگی ام را برایم چید تا سختی های خودش را برای یافتن دانه دانه آنها نکشم.همان که جای هر سه عضو خانواده که ترکمان کرده بودند را پر می کرد.
جز ما دو نفر هیچ کس در ایستگاه اتوبوس نیست، و تنها صدای هق هق های بچه گانه و بلندم و قدم های او که به سمتم می آید و باران به گوش نمی رسد.صدای برخورد قطراتی که به امید رودخانه و کوهسار ها سفر بارش را آغاز کرده و در فاضلاب با امید های از دست رفته شان می آرمیدند. قطره هایی که روی سقف پلاستیکی ایستگاه برای خود از غم و اندوهشان می نوازند.قطره هایی که زمانی برای من نماد شادی بودند حالا سمفونیِ درد را روی سقف ایستگاه اتوبوس و خیابان ها می نوازند
بعد تازه اینم مثل فوفو روسی(آقا از اینجا به بعد بحث من راجع به بانگو عه)عه تا اینجای ی کار شاد بود فوفو مرد افسرده شد😔