حالا فردا صبح اول وقت اون دانش آموزی که اون یکی ادمین خودش می دونه:"سیگما سیگما-"
فردا صبح خواهرم و جمعی از کره بز های دوست نماش:"سیگما سیگما-"
گفت و گو های خالق و مخلوق:قسمت اول هارمونی.ج کیو:"پس تو می گی که واقعا دوستش داری؟" نویسنده بدون اینکه چیزی بگوید سری تکان داد.هنوز هم دفترچه اش را ورق می زد و به نسخه هایی بی حرکت و بی جان،ولی در عین حال زیبا ی الهه اش خیره شده بود.از صفحه ای به صفحه ی دیگر می رفت و نمی گذاشت که اتاق تنها با صدای دریچه خنک کننده هوا(کولر) پر شود.برای هر صفحه حداقل پنج ثانیه ای می گذاشت و غرق در چشمانی می شد که خودش آنها را به تصویر کشیده بود،رشته هایی از کربن رنگی و نرم که بر روی کاغذ جا مانده بودند و تصاویری نه چندان واقعی از عزیزش خلق می کردند و روح سرکش و پر جنب و جوش او را در خود محبوس می کردند.هارمونی نویسنده را زیر نظر گرفت،او واقعا مانند کلاغی منتظر برای اولین و آخرین محبوبش،به برگه ها می نگریست و به آن انعکاس چشم های آبی و تصنعی محبوبش در مردمک های قهوه ای تیره چشمانش جان می داد.قطعا دروغ نمی گفت. هارمونی.ج کیو:"پس این یکی از تفاوت های ما محسوب می شه،تو اون رو دوست داری ولی من..." از به زبان آوردن واژگان خجالت کشید؛حتی با اینکه می دانست که نویسنده همه چیز را می داند.برایش سخت بود که به زبان ساده و با چند واژه بگوید که می تواند برای وینسنت بمیرد،اگر لازم می شد واقعا برای او می مرد.تمام دل و جانش با ریسمان هایی نامرئی به بند بند او دوخته شده بودند.
***من گفتم دیگه داستان نمی نویسم نگفتم که خلاصه ای از مکالمه های خودم و هارمونی رو توی ای آی نمی زا-