بدیِ تموم شدنِ دوران تحصیل اینه که دیگه اون حسی که موقع خرید لوازم تحریر داشتی و نمیتونی حس کنی.
حسم به حرم رفتن یه مهمونی دو نفرهس که میخوام به صاحبخونه هرچی دارم و ندارم بگم و زل بزنم تو چشماش [که گنبده باشه] و تو آغوشش [که گوهرشاد باشه] گریه کنم، و هرچقدر تنها تر باشم راحتترم. اینو خیلی وقته فهمیدم، هیچوقت نتونستم وقتی کسی تو حرم کنارم بود راحت باشم و حرف دلم و هرچند تو دلم، بزنم.
فیالبداهه.
شما نمیدونید، ولی یهویی اومدنِ یکی به پیوی خیلی لذتبخشه.شبخیر.
فکر میکنید عاچق شدم؟
اره شدم.😔