من نمیدانم خاک چگونه است،تو میدانی؟
شب ها چقدر سرد میشود؟خاک امانت دار خوبی هست؟ زبانم لال یکهو نشود که جان مرا آزرده خاطر کند،من نمیدانم چه شده ست.آن روز که او رفت،دقیقا چه شد؟مگر او را جهت امانت از ما دریغ نکردند؟ دیگر پای خاک را چرا وسط می کشید،من اصلا نمیفهمم اینجا چه خبر است،باید هرچه سریع تر لغت نامه را بیابم و به دنبال معانیِ تدفین بگردم،تو میدانی یعنی چه؟میدانی چرا دوازده ساعتی را در حرم ماندیم؟می دانی چه شد که همه چیز آشوب شد؟میدانی او خودش نیامد و آن ها هم او را نیاوردند،او که قامتش رشید بود،شنیده بودم وقتی قدم میگذارد سرو قامت خم میکند به تکریمش،حالا چه شده که باید او را می آوردند؟این ها خجالت نمیکشند؟کمی ادب هم حالیشان نیست،مدام می گویند الان می آوریم،چه میگویند این ها،او باید خودش بیاید،میدانی آن روز دوازده ساعت شد که ماندیم تا بیاید،من هم دچار غم شده بودم،ورد زبانم امید بود،چون من میدانستم که او خودش می آید،نیازی نیست کسی او را بیاورد،اما میدانی چه شد؟نیامد،کسی آن سو می خواند "مدارا کن ای خاک با خوب من" ، من دیگر نمیخواهم بشنوم،او نیامد،گفتی شب ها خاک چگونه است؟میدانی من رفتم،رفتم آن جا که میگفتند او هست،هی نگاه میکردم،میدانی آن روز اشک های من کوه نوردی یاد گرفته بودند و آن بالا ها نور خورشید تبخیرشان کرده بود،من آن جا ها را هی نگاه میکردم،می رفتم و می آمدم،یک پارچه ی سیاه بود و عکس او،قلبم دیگر نمیخواد بنویسد،اگر روزی بفهمم که بر من حیله کرده ای و خاک شب ها سرد میشود از همین جا تا آن جایی که یک پارچه ی سیاه است و یک عکس از او را پیاده طی میکنم و خود را در خاک جای میدهم تا عزیز دلِ فاطمه بر خود سرما نبیند،باشد؟
هدایت شده از هیامـ🇵🇸ــ
.
فردا صبح از روی میز لقمه هایت را بردار، از شب قبل برایت ماکارانی حاضر کردهام تا برای ناهار بخوریم ، بند کفش هایت را محکم ببند ، مدادهایت را اسم چسبانده ای؟ کوله ات زیپش در نرفته؟ سوییشرتت را بردار ، مواظب خواهرت باش.
عزیزمادر ، موقع رفتن کنار در منتظرم باش تا محکم در آغوشت بگیرم ؛ میخواهم تا وقتی برگردی و باهم ماکارانی میخوریم عطرت بروی پیراهن گلدارم نِشسته باشد. از پدرت خداحافظی کن.
پشت نیمکت ها که نشستی کنار دیوار نه ، کنار پنجرهام ننشین.
به امیر علی بگو سوییشرت آبی رنگش را به تن کند، به ماکان یادآوری کن بند کفشش را محکم تر ببند ، آرشا را دیدی بگو خواهرش از صدای بلند میترسد، مادر باردار دوستت را دیدی بگو از مدرسه فاصله بگیرد، به معلم هایتان بگو در کلاس هایتان از وطن بگویند ، از جنایتکاران زمانه؛
نه نگو ، سن شما که به درد این مشکلات بزرگانه نمی خورد ، اصلا برای این فاجعه ها قد نمی دهید.
قد نمی دهید؟ قدتان نمی رسید ، کوچک هستید ، تازه دههی اول زندگیتان است ، منِ مادر بند کفش هایت را میبندم ، موهایت را مرتب میکنم ، لقمه حاضر میکنم؛ شما کوچک هستید ، برای فاجعه همه کوچکاند و شما از همه کوچک تر.
برای دیوار های ریخته و واژه ی شهید ، برای فاجعه و جاویدالاثر ، برای شنیدن جیغ های مادر و سوختگی های برادر ، برای دهم ریختگی پیکرتان کوچک هستید.
شما شاید حتی برای مدرسه رفتن کوچک باشید . عزیز دلبندم ، هر روز که راهیات میکنم تکیهی بزرگی از وجودم کنده میشود که عزیز قلبم برای ساعاتی از من جدا شده.
کجا رفته ای جان مادر؟ ۴۹۴۴ ساعت است که با ظرف ماکارانی پشت میز نشستهام تا از مدرسه برسی و با هم نوش جان کنیم. دردونهی من ذوق سال جدید را برایت دارم، اما مدرسه ات آوار شده در زندگیمان ، معلم هایتان هم گیر این آوار شدهاند ، کفش ماکان هم آنجاست کنار سوییشرت امیر علی ، حال هیچ کس خوب نیست؛ پس شاید امسال مجبور شوم مدرسهات را عوض کنم ، کوله ات هم زیر آوار است ، باید کولهی جدید بخریم ، لباس هایت خاکی شده ، غصهی خاک را نخوری پیشمرگت شوم تمیز تحویلت میدهم، کف شهایت هم کمی پاره شده ، آوارگی هنوز روی خانهمان است؛
آوار مدرسهتان ۲۰۶ روز است که کنار نمی رود ، هرقدر تفحص میکنند آوار هنوز همینجاست ، درست وسط زندگیِ ما.
عزیزدل من؟ نمی خواهی بلند شوی؟ من قول میدهم ذره ذره آوار کنار میزنم ولی تو را مدرسه میفرستم، نمیخواهی بلند شوی؟
میخواهی همکلاسی ماکان و امیرعلی باشی؟ پیدایشان میکنم، ماکان یک کفش دارد و امیر علی در این هوای سرد بدون سوییشرت است ، نشانهشان را دارم ، پیدایشان میکنم؛ بلند میشوی عزیزمن؟
بچه های برای اول مهر حاضر میشوند، شیر پسر مادر بلند شو و با بچه ها راهی شو ، زنگ مدرسه به صدا درآمده ، اندفعه برای آمدن است نه برای فرار از صدای بلند بمب.
یک و بیست،تا ابد عددِ تو میمونه حاجی،
الان کنار خامنه ایِ عزیزی نه؟دلتنگم.