هرموقع اضطراب میاد سراغم فقط میگردم دنبال اون بیرق
شبی که نبود بدنم میلرزید
کاش هر شب حواستون بهم باشه:)
خیلی دوست دارم درس خوندن رو ول کنم لباسفروشی یا کتابفروشی (کلا یه چیزی فروشی) باز کنم
ماکه در نهایت دنبال پولیم تهشم خدمت رسوندن تو ذهنمونه که هردوش تیک میخوره✅
راستش اونقدر حالم ناخوش بود که نتونستم حتی تولدت رو تبریک بگم اما تو با وجود حواس پرتی های من همیشه از دور حواست بهم بوده
مهم نبود که چند سالی میشه درست حسابی همو ندیدیم یا اینکه من چقدر تغییر کردم تو همچنان اون نازی بودی که هر وقت نرگس دلش از هر قبرستونی پر بود اولین پیوی که میومد اونِ تو بود
و همیشه با صبوری و جون دل گوش میدادی
شاید ندونی اما بعد ۷ سال دوستی هنوز نرگس وقتی میخواد باهات حرف بزنه ذوق میکنه دقیقا مثل راهنمایی که چند دور اسمتو جیغ میزدم جون به لبت میکردم بعد حرف چرت و پرتمو میزدم
اون دوران هیچوقت دیگه تکرار نمیشه راستش گاهی فکر میکنم کاش برگردم موقعی که تنها دغدغه ام این بودش که داستان های ذهنیم رو برای نازی تعریف کنم
تولدت مبارک بهترین همراهِ دنیا💘😭