امروز بعد از هیئت حدادیان اومدم خونه بیهوش شدم
بعدش رفتم روضه مامانبزرگم
از اونجا رفتم گلزار شهدا
بعد از اونجا رفتم عبدل آباد(پارچه فروشی)
بعد از اونجا رفتم خونه عممینا
یکی از ضد حالای امروز این بود که روضه گلزار شهدا با روضه حدادیان یکی بود .
(چون حاج پور کاوه هم اکثر اوقات صبحا میره پیش حدادیان )
و خب منو دختر عمم توی گلزار بودیم و به خودمون فشار میآوردیم تا به قول خودمون وصل شیم چون صبح روضه رو شنیده بودیم خودمونو کشته بودیم براش😂
باز من وصل شدم ولی اون بنده خدا رو نمیدونم
سلام ֙⋆
من نرگسم؛
اما اینجا بیشتر من رو به اسم «آماریس» میشناسن .
هجدهسالهام و تو شلوغیِ تهران زندگی میکنم؛
سال آخر رشتهی طراحی و دوختم.
دلم با پارچهها حرف میزنه،
با سوزنها حرف میزنه،
و از بین نخها، قصه میبافه.
گاهی فکر میکنم اگر زندگی یک لباس بود، من هنوز دارم الگوش رو میکشم.
میگن آدم پیچیدهایام.
کمحرفم،
اما اگر «آدمش» باشی
میتوانم ساعتها از عجیبترین و رندوم ترین فکرهای دنیا بگم؛
از چیزهایی که نصفشون واقعیان
و نصف دیگهشون فقط تو ذهن من زندگی میکنن.
شاید یک ISTP که فقط داره تلاش میکنه که زندگی کنه .
اهلِ عمل، اهلِ سکوت،
اهلِ ساختن چیزی که بشه لمسش کرد.
چند چیز ساده حالم رو خوب میکنه:
خواب… خواب… و باز هم خواب،
بوی پارچهی نو،
ساتن، ساتن، ساااتن،
خطهای مدادی روی کاغذ طراحی،
کتابی که نیمهشب تموم بشه،
خانوادهام،
یوکی،
قدمزدن تو گلزار شهدا،
شکلات و کاکائویی که آروم روی زبان آب میشه،
آبی، سورمهای، سبز، قهوهای، زرشکی، به روح من جون تازه میدن.
اینجا محتوای خاص و از پیشتعیینشدهای ندارم.
گاهی چیز های رندومی مینویسم،
گاهی میدوزم،
گاهی فقط هستم.
اینجا شاید گوشهای از ذهنِ آروم و کمی پیچیدهی من رو پیدا کنی.
و اگه حس میکنی وقتت هدر میشه خیلی خوشحال میشم که بری🌱 .
اگه پسر هم هستی ممنون میشم بری .
`
#ولاگچه
֙⋆پرتوی نور .
کی از ۵ صبح اومده هیئت ؟ افرین من
مامانمینا امروز رفتن دوباره
ولی خب من حالم خوب نبود نرفتم
الان غمگینم