ایوْارِه
رفیق نبودیم گذشت...
واقعا نیاز دارم از ۱۷، ۱۸ سالگیم تمام لذتو ببرم و واقعا همین الانش روزای آسونه بزرگسالاست ولی حقیقتا من نیاز دارم برسم اونجایی که بدونم آیندم چیه حداقل بدونم رشته تحصیلی و شغل آیندم چیه بدونم کجای زندگی وایسادم؛ من الان واقعا هیچی، هیچی از زندگیم نمیدونم
کاش میشد آدمی،
گاهی فقط گاهی به اندازه ی نیاز بمیرد،
بعد بلند شود آهسته آهسته خاکهایش را بتکاند، اگر دلش خواست برگردد به زندگی،
و اگر دلش نخواست بخوابد تا ابد...
اندوه را پایانی است
مردمان باز می گردند،
ویرانهها ساخته میشود
و ساختهها از مردمان پُر
بمان و نیکبخت شو…
گفت مرا یادت هست ؟
دویدم و در راه فکر کردم
که من چه یادی دارم.
چرا یادم به وسعت همه تاریخ است؟
و چرا آدم ها در یاد من زندگی میکنند؟
و من در یاد هیچکس نیستم.