eitaa logo
💖یاران مهدی عجل الله 💖
246 دنبال‌کننده
6هزار عکس
1.4هزار ویدیو
85 فایل
ماییم و سینه اے کہ ماجراے عشق توست😍یامهدے❤ • • 👤|ارتباط با ادمین جهت انتقاد وپیشنهاد در راستای کیفیت و ارتقاء کانال| : 👇👇 @Mehrsa9081
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
💠 به قفس انداختن سیاه‌پوستان به عنوان حیوان خانگی؟ 🔹تمدن ۲۰۰ و اندی ساله آمریکایی ها با وحشیگری بنا شده است 🔸تصویر بالا نمونه ای از ریشه داشتن خوی وحشیگری در غرب است 🇮🇷 @Jameeyemahdavi313
سلام مهــــدی من😍☺ فدایی داری اقا❤🌹 هدیه امروز ما به شما اینه که امروز به نیت شما به گل و گیاهان و حتی سبزیجات که کاشتیم آب بدیم😉 دوستت دارم مهدی جان💚 الهی عجل لولیک الفرج ✨🌸بحق زینب کبری س🤲
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
روزی بهلول در قبرستان بغداد کله های مرده ها را تکان می داد ، گاهی پر از خاک می کرد و سپس خالی می نمود شخصی از او پرسید : بهلول! با این سر های مردگان چه می کنی ؟ گفت : می خواهم ثروتمندان را از فقیران و حاکمین را از زیر دستان جدا کنم لکن می بینم همه یکسان هستند. 🔹به گورستان گذر کردم صباحی شنیدم ناله و افغان و آهی شنیدم کله ای با خاک می گفت که این دنیا ، نمی ارزد به کاهی به قبرستان گذر کردم کم و بیش بدیدم قبر دولتمند و درویش نه درویش بی کفن در خاک خفته نه دولتمند، برد از یک کفن بیش ♡••࿐ ♡••࿐ •┈┈••✾❀🕊💓🕊❀✾••┈┈• @zendeginamhsohada
💖یاران مهدی عجل الله 💖
#رمان_جانم_میرود #به_قلم_فاطمه_امیری_زاده #پارت_هشتاد و شش آشفته دلان را همه شب نمی برد خواب ... ـ
و هفت ـــ نه دیگه بریم... الان پدرم هم میاد. مریم بلند شد. ـــ تو لازم نیست بیای! بنشین چشمات سرخ شده نمی خواد بیای پایین.. همانجا با هم خداحافظی، کردند. مهیا از اتاق مریم خارج شد. نگاهی به در بسته ی اتاق شهاب انداخت. با صدای مادر ش، از پله ها پایین رفت. ـــ بریم مهیا جان؟! ـــ بریم... مهیا، کارتون را جلوی قفسه گذاشت. ـــ بابا! این کتاب هارو هم بگذارم تو این کارتون؟! احمد آقا، که در حال چیدن کتاب ها بود؛ نگاهی به مهیا انداخت. ــــ آره بابا جان! بی زحمت این ها رو هم بگذار. مهیا، شروع به چیدن کتاب ها در کارتون کرد. مهلا خانم، سینی به دست وارد اتاق شد. ـــ خسته نباشید...دختر و پدر! مهیا با دیدن لیوان شربت، سریع لیوانی برداشت. ـــ آخیش...مرسی مامان! احمد آقا لبخندی زد. ـــ امروزم خستت کردیم دخترم! ــ نه بابا! ما کوچیک شما هم هستیم. مهلا خانم، نگاهی به کارتون ها انداخت. ـــ این ها رو برا چی جمع می کنید؟! احمد آقا، یکی از کارتون ها را چسب زد. ـــ برای کتابخونه مسجدند من خوندمشون، گفتم ببرمشون اونجا، به حاح اقا موسوی هم گفتم؛ اونم استقبال کرد. همزمان، صدای تلفن مهیا بلند شد. مهیا، سریع از بین کارتون ها رد شد. اما تا به گوشی رسید، قطع شد. نگاهی انداخت. مهران بود. محکم روی پیشانیش زد. موبایلش، دوباره زنگ خورد. سریع جواب داد. ـــ آخه تو آدمی؟! احمق بهت میگم بهم زنگ... ـــ مهیا... مهیا با شنیدن صدای مریم؛ کپ کرد. تویی مریم؟! ــ اِ ـــ پس فکر کردی کیه؟! ـــ هیچکی! یه مزاحم داشتم! ــ آهان... راستی مهیا، شهاب زنگ زد، گفت خودش رو حتما برای فردا میرسونه... فردا مراسم عقده! مهیا دستش را روی قلبش که بی قرار شده بود؛ گذاشت. ـــ جدی؟! مریم با ذوق گفت: ـــ آره گل من! فردا منتظرتم... ـــ باشه گلم! مهیا تلفن را قطع کرد. روی تخت نشست. لبخند از روی لبش لحظه ای پاک نمی شد. ╭─┅═ঈ🌺🌺🌺🌺ঈ═┅╮ @Jameeyemahdavi313 ╰─┅═ঈ🌺🌺🌺🌺ঈ═┅╯