eitaa logo
💖یاران مهدی عجل الله 💖
246 دنبال‌کننده
6هزار عکس
1.4هزار ویدیو
85 فایل
ماییم و سینه اے کہ ماجراے عشق توست😍یامهدے❤ • • 👤|ارتباط با ادمین جهت انتقاد وپیشنهاد در راستای کیفیت و ارتقاء کانال| : 👇👇 @Mehrsa9081
مشاهده در ایتا
دانلود
زیاد با آن ها بر روی زمین ریخته شد و بخاری که از آن بلند شده با ترس زمزمه کرد: ــ اسید سرش گیج می رفت و جلویش را تار می دید همه اطرافشان جمع شده بودند صدای نگران و پر درد صغری را همراه همهمه ی بقیه می شنید که او را صدا می کرد اما دیگر نتوانست چشمانش را باز نگه دارد و از هوش رفت. با صدای صحبت دو نفر آرام چشمانش را باز کرد همه چیز را تار می دید چند بار پلک زد تا دیدش بهتر شد صدا بسیار آشنا بود به سمت صدا چرخید کمیل را که در حال صحبت با پرستار بود دید .سردرد شدیدی داشت ،تا خواست دستش را تکان دهد درد بدی در دستش پیچید و صدای آخش نگاه کمیل و پرستار را به سمت تخت کشاند. پرستار سریع خودش را به سمانه رساند ومشغول چک کردن وضعیتش شد صدای کمیل را شنید: ــ حالتون خوبه؟ ــ سمانه به تکان دادن سرش اکتفا کرد که با یادآوری صغری با نگرانی پرسید: ــ صغری؟صغری کجاست؟حالش چطوره؟ ــ نگران نباشید صغری حالش خوبه سمانه نفس راحتی کشید و چشمانش را بست. دو روز از اون اتفاق می گذشت سمانه فکرش خیلی درگیر بود می دانست اسید پاشی آن روز بی ربط به کاری که کمیل انجام داده نیست با اینکه کمیل گفته بود شکایت کرده و شکایت داره پیگیری میشه اما نمی دانست چرا احساس می کرد که شکایتی در کار نیست و امروز باید از این چیز مطمئن می شد. روبه روی آینه به چهره خود نگاهی انداخت آرام دستی به زخم پیشانیش که یادگار دو روز پیش بود کشید خداروشکر اتفاقی نیفتاده بود فقط پای صغری به خاطر ضربه بدی که بهش خورده شکسته. چادرش را روی سرش مرتب کرد و از اتاق بیرون رفت سید با دیدن سمانه صدایش کرد: ــ کجا داری میری دخترم؟ ــ یکم خرید دارم ــ مواظب خودت باش. ــ چشم حتما سریع از خانه بیرون رفت و سوار تاکسی شد آدرس کلانتری که به صغری گفته بود غیر مستقیم از کمیل بپرسه را به راننده داد. مجبور بود به خانواده اش دروغ بگوید چون باید از این قضیه سردربیاورد اگر شکایت کرده که جای بحثی نمیماند اما اگر شکایتی نکرده باشد..! بعد حساب کردن کرایه به سمت دژبانی رفت و بعد دادن مشخصات و تلفن همراه وارد شد ــ سلام خسته نباشید ــ علیک السلام ــ سرگرد رومزی ــ بله بفرمایید ــ گفته بودن برای پیگیری شکایتمون بیام پیش شما ــ بله بفرمایید بشینید سمانه نمی توانست باور کند با شنیدن حرف های سرگرد رومزی دیگر جای شکی نمانده بود کمیل چیزی را پنهان می کند تصمیمش را گرفت باید با کمیل صحبت می کرد. سریع سوار تاکسی شد و به سمت باشگاه رفت! روبه روی باشگاه بدنسازی که نمای شیکی داشت ایستاد با اینکه به خاطر حرف های آن شب کمیل هنوز عصبی بود اما باید از این قضیه سر درمی آورد. آیفون را زد و منتظر ماند اما جوابی نشنید تا می خواست دوباره آیفون را بزند در باز شد و مرد گنده ای از باشگاه خارج شد سمانه از نگاه خیره اش لرزی بر تنش افتاد؛ ــ بفرمایید خانوم ــ با آقای برزگر کار داشتم ــ اوه با کمیل چیکار داری؟ بفرمایید داخل دم در بَده. و خودش به حرف بی مزه اش خندید ! سمانه کمیل و باشگاه لعنتیش را در دلش مورد عنایت قرار داد. ــ بهشون بگید دخترخاله اشون دم در منتظرشون هست و از آنجا دور شد و کناری ایستاد. پسره که دانسته بود چه گندی زده زیر لب غر زد: ــ خاک تو سرت پیمان الان اگه کمیل بفهمه اینجوری به ناموسش گفتی خفت میکنه سمانه می دانست آمدن به اینجا اشتباه بزرگی بود اما باید با کمیل حرف می زد. بعد از چند دقیقه کمیل از باشگاه خارج شد و با دیدن سمانه اخمی کرد و به طرفش آمد: ــ سلام برای چی اومدید اینجا؟ ــ علیک السلام بی دلیل نیومدم پس لازم نیست این همه عصبی بشید کمیل دستی به صورتش کشید و گفت : ــ من همیشه به شما و صغری گفتم که نمیخوام یک بارم به باشگاه من بیاید ــ من این وقت شب برای صحبت کردن در مورد گفته هاتون نیومدم اومدم در مورد چیز دیگه ای صحبت کنم! ــ اگه در مورد حرف های اون شبه که من معذرت... ــ اصلا نمیخوام حتی اون شب یادم بیاد در مورد چیزی که دارید از ما پنهون میکنید اومدم سوال بپرسم. ــ چیزی که من پنهون میکنم؟اونوقت چه چیزی؟ ــ چیزی که دارید هر کاری میکنید که کسی نفهمه راست و حسینی بگید شما کارتون چیه؟ کمیل اخمی کرد و گفت: ــ سید و خاله فرحناز یادتون ندادن تو کار بقیه دخالت نکنید؟ ــ چرا اتفاقا یادم دادن اینم یادم دادن اگه کار بقیه مربوط به من و عزیزانم بشه دخالت کنم. ــ کدوم قسمت از کارام به شما و عزیزانتون مربوط میشه اونوقت سمانه نفس عمیقی کشید وگفت: ــ اینکه از در خونه ی عزیز تا دانشگاه ماشینی مارو تعقیب کنه اینکه شما برای اینکه نمیخواید اتفاقاتی که برای کسی به اسم رضا برای شما اتفاق بیفته ... 👇🔔 این داستان ادامه دارد 🔔👇 ⏰ ادامه رمان ، هر شب ساعت ۲۱:۰۰ ⛔ کپی با ذکر منبع بلامانع است @Jameeyemahdavi313
🌺قرار آسمانی ها🌺 طرح قرآن یک دقیقه‌ای آیه ۱۷ آل عمران: «الصَّابِرِينَ وَالصَّادِقِينَ وَالْقَانِتِينَ وَالْمُنْفِقِينَ وَالْمُسْتَغْفِرِينَ بِالْأَسْحَارِ شكيبايان و راستگويان و فرمانبرداران و انفاق‌كنندگان و آنان كه در سحرگاهان آمرزش مى‌طلبند» بعضیام هستن آخر شبا به خدا میگن: ببخشید😓 مثل اون بچه شیطونی که هر شب موقع خواب به مامانش میگه: «ببخشید، از فردا پسر خوبی میشم» و مامانش با اینکه میدونه فردا هم مثل امروزه...ولی بازم اونو میبخشه و میبوسه💚 خدا ازین مهربونترم سراغ دارید؟؟ روز هشتم قرار قرآنی پنجشنبه ۲۰ آذر
00:00 اللهم عجل لولیک الفرج بحق زینب کبری سلام الله علیها💜🤲
💌 🌹 شهـــید علـی ڪمیلی‌فر : من هم ذره‌ای از این حیــات هستم. من هم بايد حســابرسی ڪنم. بايد بدانــم چـہ ڪـرده‌ام. بايد خــود را سؤال و جواب ڪنم قبل از اين كه از من سؤال شــود. باید در این روز که گذشت خود را حسـابرسی ڪنم. چقدر ســود دیــده‌ام و چقدر زیــان کرده‌ام! قبل از اینکه در محضر عدلِ الهـــی محاڪمـہ شــوم باید خود را محاڪمه ڪنم؛ بايد خودم‌را حساب كنم. هيچ‌كس بهترازخودم اين جسم و روان را نمي‌شنـاسد. چون حضرت علی علیه السلام می‌فرماید: حاسبوا قبــل ان تحــــاسبوا. اگر انســان هر روز پرونده ی خود را بررسـی نماید، ڪمتر مرتڪب خطا و گنـاه می‌شود. http://ansarolmahdi.blogfa.com/post/35
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🤍 ✨ بیا که بی تو نه سحـر را طاقتی است و نه صبــــ✰ـح را صداقتی؛ 🍂 ✨ که سحـر به شبنم لطف تو بیـدار میشود و صبـح، به سلام تو از جا بر می خیزد.😍 💚الّلهُـمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَـــ الْفَـــرَج💚 🌤 🤲 @Jameeyemahdavi313
باهم بخوانیم 😇 برای سلامتی تمام مسلمانان جهان ♥️ 327💚 @Jameeyemahdavi313
☀️ امروز: شمسی: جمعه - ۲۱ آذر ۱۳۹۹ میلادی: Friday - 11 December 2020 قمری: الجمعة، 25 ربيع ثاني 1442 🌹 امروز متعلق است به: 🔸صاحب العصر و الزمان حضرت حجة بن الحسن العسكري عليهما السّلام 💠 اذکار روز: - اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ (100 مرتبه) - یا ذاالجلال و الاکرام (1000 مرتبه) - یا نور (256 مرتبه) برای عزیز شدن ❇️ وقایع مهم شیعه: 🔹عزل کردن معاویة بن یزید خودش را از خلافت، 64ه-ق 📆 روزشمار: ▪️10 روز تا ولادت حضرت زینب سلام الله علیها ▪️18 روز تا شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها (روایت 75روز) ▪️38 روز تا شهادت حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها (روایت 95روز) ▪️48 روز تا وفات حضرت ام البنین سلام الله علیها ▪️55 روز تا ولادت حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها ✅ @Jameeyemahdavi313
♥️امام علی علیه السلام می فرمایند: 🌸آن كه خردمند است، از خواب غفلت بيدار مى شود و براى سفر آخرت مهيّا مى گردد و خانه هميشگى خود را آباد مى كند 📚غررالحكم حدیث8918 🆔 @Jameeyemahdavi313
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
✨﷽✨ 🟡کرامت و احترام ملائک به مومن در هنگام مرگ 🌹رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: هنگامی که خداوند از بنده اش راضی شد،به عزرائیل می فرماید: ♻️از جانب من نزد فلانی برو و روح او را برای من بیاور، آنچه که از اعمال انجام داده کافی است. 🌸 من او را امتحان نمودم، او را در جایگاه ارجمندی که مورد علاقه من است یافتم. ☘عزرائیل همراه پانصد فرشته که با آنها شاخه های گل و دسته های ریشه دار گل زعفران است، 🌟 از بارگاه الهی به زمین نزول می کنند و نزد آن بنده صالح می آیند و هر کدام از آن فرشتگان او را به چیزی بشارت می دهند که دیگری به چیز دیگر بشارت می دهد. 🌷در آن هنگام فرشتگان با شاخه های گل و دسته های زعفران که در دست دارند برای خروج روح او، از دو طرف در دو صف طولانی می ایستند (تا جلال و شکوه، از روح آن بنده صالح استقبال کنند). 🔥هنگامی که ابلیس که رئیس شیطان ها است، آن منظره را می بیند، دو دستش را بر سر نهاده و فریاد و نعره می کشد! ⚡️پیروان او وقتی او را این گونه وحشتزده می نگرند، می پرسند: ای بزرگ ما! مگر چه حادثه ای رخ داده است؟ که چنان بر افروخته شده ای؟. 🔥ابلیس می گوید: مگر نمی بینی که این بنده خدا تا چه اندازه مورد کرامت و احترام واقع شده است، 💥 شما در مورد گمراه کردن او کجا بودید!!؟؟ ☄آنها می گویند: ما کوشش خود را در مورد گمراه کردن او کردیم، ولی او از ما اطاعت نکرد... 📙جامع الاخبار، مطابق بحار، ج 6، ص 161. 🌹الّلهُـمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَـــ الْفَـــرَج🌹 💚 ✨💚 @Jameeyemahdavi313