eitaa logo
💖یاران مهدی عجل الله 💖
246 دنبال‌کننده
6هزار عکس
1.4هزار ویدیو
85 فایل
ماییم و سینه اے کہ ماجراے عشق توست😍یامهدے❤ • • 👤|ارتباط با ادمین جهت انتقاد وپیشنهاد در راستای کیفیت و ارتقاء کانال| : 👇👇 @Mehrsa9081
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام به دوستان گرامی😍✋ عباس(ع) آمد تا برادری را معنا کند، وفا را شرح دهد، ایثار را الگو باشد🌸♥️ شجاعت را تفسیر کند و دلاوری را مصداقی والا گردد.🌹♥️ میلاد حضرت عباس (ع) مبارک باد
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
الهی هیچ مسافری از رفیقاش جا نمونه. گرامی باد.💚🌹 @Jameeyemahdavi313
🌺امشب ای اهل دعا روح دعا می آید ✨پسر خامس اصحاب کسا می آید 🌺 مؤمنین گرد هم آیید به محراب دعا ✨صف ببندید که مولای شما می آید ❣️ (ع)✨❣️ باد✨❣️ @Jameeyemahdavi313
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
10.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 ببینید در شماره تلفن جانبازهای قطع نخاعی رو گرفتیم و.... بقیه شو خودتون ببینید...✨💔 السلام علیک یا علی بن موسی الرضا🌹 @Jameeyemahdavi313
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
💖یاران مهدی عجل الله 💖
#هوالعشق💞 #امیــــــدِ_دایــــے #پارت40 ✍ #زهرا_شعبانے وقتی ‌اسلحه رو دیدن پا به فرار گذاشتن.به سرع
💞 بدون اینکه حرفی بزنه انگشتاشو روی موهای بهم ریختهِ من کشید و بعد از چند ثانیه گفت: +وقتی۱۷‌سالم بود با پدرم دعوام شد و تا یه سال پیش عموم زندگی کردم.شبی که داداشم آشتی مون داد و برگشتم خونه،فرداش وقتی از خواب بیدار شدم فهمیدم بابا تا صبح بالای سرم نشسته بوده و بهم نگاه میکرده.منم الآن حسی رو دارم که بابام اون موقع داشت. به طرفش برگشتم و گفتم‌: ‌–‌میشه منو ببخشین‌ بابا‌؟ به زور پتو رو روی سرم کشید و گفت: +‌الآن وقت این حرفا نیست؛فقط استراحت کن ‌‌منم اونو با حس پدرانه ای که احاطه اش کرده بود تنها گذاشتم و به این فکر کردم که چقدر لجبازی میتونه چشم آدم رو کور کنه؛‌‌‌تا این حد کور که فکر کنی این مردِ مهربون یه دیو دوسره. این تمام افکار من بود چون بعدش از درد زیاد به خواب رفتم. 🌹 +امید امید صدای بابا بود.چشمام رو باز کردم و گفتم: –بله ‌‌‌+دکتر دیشب گفت برای اینکه ماهیچه هات شل بشن باید دوش آب گرم بگیری.حموم رو گرم کردم باید بری –نمیتونم بلند شم بابا +برای اینکه بلند شی باید بری.دیشبم پلیسا اومده بودن بیمارستان چون حالت بد بود گفتم امروز ساعت ۱۱‌ بیان اینجا پس باید بری دوش بگیری تا حالت بهتر شه. بابا مهران رو صدا زد و با کمک اونا به طرف حموم رفتم.بعد از دوش گرفتن هم مهران اومد و کمکم کرد تا کنار بابا روی مبل بشینم.ده دقیقه گذشت و دو تا بازپرس اومدن و رو به روی من نشستن و یکیشون شروع کرد به پرسیدن‌: +‌میدونم حالتون بده آقای فاتح ولی لطفا جواب بدین.اونایی که بهتون حمله کردن رو میشناسین؟ –بله ‌+‌خب کی هستن‌؟ –‌‌آدمای یه بی شرف به اسم روزبه.من قبلا برای روزبه کار میکردم و بعد ازشون جدا شدم به همین دلیل به من حمله کردن +‌چه کاری براشون میکردی‌‌‌‌‌‌‌‌؟ 🌷‌-----*~*💗*~*-----🌷 💗👇 ┄┅═✼💗 ✼═┅┄ @Jameeyemahdavi313 ┄┅═✼💗 ✼═┅┄