#هوالعشق💞
#امیــــــدِ_دایــــے
#پارت42
✍ #زهرا_شعبانے
بازپرس سوالی پرسید که میترسیدم جلوی بابا بهش جواب بدم هرچند مطمئنم مهران تا الآن همه چیزو بهش گفته.ترسم از عصبانیت بابا نبود چون میدونستم با این وضعی که من دارم عصبی نمیشه؛تمام ترسم از این بود که بشکنه یا حتی جلوی دوست و برادرش محمدرضا شرمنده بشه.بازپرس محکم تر سوالشو تکرار کرد:
+چه کاری براشون میکردی؟
دودل بودم ولی باید همه چیزو به پلیس میگفتم:
–اغفال دخترای پولدار و بعد اخاذی.
به بابا نگاه کردم با دست روی صورتشو گرفته بود.این وسط تنها چیزی که برام اهمیت نداشت عکس العمل بازپرس بود.
دستمو روی دست بابا گذاشتم و با نگرانی صداش زدم:
–بابا!!!
سرشو بالا آورد و ژست یه سرهنگِ پرقدرت رو گرفت و گفت:
+من چیزیم نیست ادامه بده
تو جواب اینطور حکم کردن نمیشه نه آورد.به سمت بازپرس برگشتم و گفتم:
–میدونم ممکنه مجازات بشم ولی اهمیتی نداره.
تمام اتفاقات رو برای پلیس توضیح دادم ولی به این خاطر که شکایتی وجود نداشت فعلا دستگیرم نکردن.پلیسا بیرون رفتن و بابا خواست به سمت اتاق بره که گفتم:
–من حرف دارم بابا
برگشت ولی روی مبل ننشست و دست به سینه روبه روم ایستاد و این ایستادن یعنی حرفتو بزن:
–من...من
نه،باید محکم تر از این حرفا باشم که بخوام اینطور صحبت کنم.با وجود دردی که همه جای بدنم احساس میشد صاف نشستم و گفتم :
–هر آدمی میتونه اشتباه کنه منم اشتباه کردم.خودتون گفتین اگه کاری کردم بهتون بگم؛گفتین کمکم میکنین
+واسه یه پدر سخته که...
پوزخند زد:
+کدوم پدر؟
–بابا،دایی محمدرضا تا ابد...
و باز حرفمو قطع کرد:
+یه چیزایی رو نمیتونم باور کنم امید.آخرین باری که باهم حرف زدیم به من گفتی شوهرعمه و به محمدرضا "بابا". ولی حالا به من میگی بابا و به محمدرضا دایی.توی این ۱۰–۱۵ روز چی تغییر کرده که از این رو به اون رو شدی؟
مهران با تعجب داشت بهمون نگاه میکرد.
با لحن آرومی گفتم:
–خیلی چیزا تغییر کرده؛اتفاقی با یکی از دوستای دایی آشنا شدم.بلافاصله بعد از آشناییمون میخواست بره راهیان نور و منم همراهش رفتم.اونجا چیزایی دیدم که تصورشم برای آدمی مثل من سخت بود.داستانایی میشنیدم که معرفت و لوتی گری رو روسیاه میکرد.همه اینا باعث شد که بخوام زندگیمو تغییر بدم.
بلند شدم که برم به سمتش.مهران سریع اومد و با دستش کمرمو گرفت که زمین نخورم.وقتی به بابا رسیدم گفتم:
–من یه عمر اینطور زندگی کردم نمیخوام دنیایی که واسه خودم ساختم یه شبه خراب شه.میخوام شما بابام باقی بمونین میخوام شهید صالحی داییم باقی بمونه و مثل یه دایی هوامو داشته باشه.حالا که دلیلشو گفتم میشه بازم بابا صداتون کنم؟
لبخند زد و آروم گفت:
+من از خدامه.
مهران کمرمو ول کردو بعد از چند سال بابا رو بغل کردم.با لحن پدرانه ای تو گوشم زمزمه کرد:
+نگران هیچی نباش خودم گردن یکی یکیِ اون عوضیا رو میشکونم
🌷-----*~*💗*~*-----🌷
#عشق_آسمانی 💗👇
┄┅═✼💗 ✼═┅┄
@Jameeyemahdavi313
┄┅═✼💗 ✼═┅┄
خدایا چگونه تو را بخوانم درحالی که من، من هستم با این همه گناه و معصیت
و چگونه از رحمت تو نا امید شوم درحالی که تو، تو هستی با آن همه لطف و رحمت
خدایا عاقبت به خیریم کن
@Jameeyemahdavi313
یک شب پراز آرامش
یک دل شادو بی غصه
یک زندگی آروم
وعاشقانه
ویک دعای خیر از
ته دل!
نصیب لحظه هاتون
تواین شب زیبای بهاری
خونه دلتون گرم
🌟شبتون خوش و آرام🌟
@Jameeyemahdavi313
🇮🇷۱۲ فروردین، سالروز استقرار نظام جمهورى اسلامى و تجلى اراده ملت ایران، گرامی باد🇮🇷
#روز_جمهوری_اسلامی
@Jameeyemahdavi313
🗓 تقویم شیعه
☀️ امروز:
شمسی: سه شنبه - ۱۲ فروردین ۱۳۹۹
میلادی: Tuesday - 31 March 2020
قمری: الثلاثاء، 6 شعبان 1441
🌹 امروز متعلق است به:
🔸زین العابدین و سيد الساجدين حضرت علي بن الحسين عليهما السّلام
🔸باقر علم النبی حضرت محمد بن علی عليه السّلام
🔸رئيس مكتب شيعه حضرت جعفر بن محمد الصادق عليهما السّلام
💠 اذکار روز:
- یا اَرْحَمَ الرّاحِمین (100 مرتبه)
- یا الله یا رحمان (1000 مرتبه)
- یا قابض (903 مرتبه) برای رسیدن به حاجت
🗞 وقایع مهم شیعه:
🔹ولادت سردار شهید حاج ابراهیم همت(۱۳۳۴)
🔸روز جمهوری اسلامی ایران
📆 روزشمار:
▪️5 روز تا ولادت حضرت علی اکبر علیه السلام
▪️9 روز تا ولادت حضرت صاحب الزمان (عج)
▪️24 روز تا آغاز ماه مبارک رمضان
▪️33 روز تا رحلت ام المومنین حضرت خدیجه علیها السلام
▪️38 روز تا ولادت امام حسن مجتبی علیه السلام
@Jameeyemahdavi313