بُکــائین
یهگوشه با غم تنها میشینم . . عکسای ِ اربعینو با گریه میبینم ( :
ـ سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات!
بُکــائین
فقطراضیشو . .
ولی دوستام که هر روز حرم هستن و باز هم گله دارن رو درک نمی کنم .
* چه غریبانه تو با یاد ِ وطن مینالی
من چه گویم که غریب است دلم در وطنم! . .
ولی ای کاش میشد ، پارچه سبزی بودم که پیر زن ِسالخورده با دست های لرزانش به پنجره فولادت گره میکرد . .
آن گاه زندگانی میگزیدم در میان ِ پنجرك های طلایت. . !
میگرفتم جای در آغوش تو . .
#نیازمندیها
ولی حس میکنم تَهِش هم اون نماز وتر هایی که بقیه خوندن ُ اسم منم بردن نجاتم میده . . .((((:!!
بُکــائین
ـ من ُ یادت نره!
بنویسید شدم پیر اباعبدالله
نوڪری پیر، به تعبیر اباعبدالله
بنویسید که از کودڪی ام تا حالا
بوده ام پای به زنجیر اباعبدالله . .
گاه آنقدر درهم و شلوغ!
آنقدر گیج و منگ!
آنقدر خسته و خراب دنیا!. . .
آن گاه که نمیبینیم راه را . .چاه را!
آنقدر خراب و درمانده که به حقانیت این جمله ی شهید باقری پی میبریم
"خستگی ما از کار نیست ؛ از گیجی و بی برنامگی است!!"
خدایا مارا به این گاه ها مبتلا نکن !:)