مشکلی ندارم من بابِ
اینکه قبل اربعین بمیرم ؛
من میترسم زنده باشم ولی
اربعین نرم..
چقدر سخته صبح تا شب
جونِتو بگیری کف دستِت
روزی چند تا حادثه تروریستی
رو خنثی کنی بعد یه عده احساسی
بیان بگن ؛
" پس نیرو امنیتی ها چیکار میکردن؟ "
- آه از غمی که تازه شود
با غمی دِگر ..
بُکــائین
ما برات گریه کنیم آغوشتو باز میکنی؟ (:
چقدر دلم هوایِ
دامانِ مادر دارد ..
بُکــائین
بیماری عشق است ، چه آید زِ مسیحا؟ بی فایده جان میکنم و مرگ علاج است (:
و حیفِ عشق
اگر به تو ابراز نشود ..
بُکــائین
بابا خیلی بده حِس کنی اضافهای ..
رقیهجان!
ما هم حس میکنیم
رو دستِ بابات موندیم
اضافهایم (:
یه لقمه خودش میخورد
و یه لقمه به پیرمرد میداد
میفرمود ؛
تو نابینایی و فقیر و در این
شهر غریبی من هم مثل
تو غریبم ، ما دردِ هم را میفهمیم..
چند روز بعد پولی را کفِ دست پیرمرد
گذاشتند و میخی زهرآلود تهِ عصایش
فرو کردند ؛
وقتی آقا امام حسن آمد عصا را محکم
به پشتِ پای آقا زد ..
و آقا باز هم مثل همان روز ، در همان
کوچه زمین خورد..
- امون از غریبی غریبی غریبی ..