یه لقمه خودش میخورد
و یه لقمه به پیرمرد میداد
میفرمود ؛
تو نابینایی و فقیر و در این
شهر غریبی من هم مثل
تو غریبم ، ما دردِ هم را میفهمیم..
چند روز بعد پولی را کفِ دست پیرمرد
گذاشتند و میخی زهرآلود تهِ عصایش
فرو کردند ؛
وقتی آقا امام حسن آمد عصا را محکم
به پشتِ پای آقا زد ..
و آقا باز هم مثل همان روز ، در همان
کوچه زمین خورد..
- امون از غریبی غریبی غریبی ..
25M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روضههای بینِ راهی.
- رباب هم این روضهها
را بینِ راه میخواند..
بُکــائین
نه چو سگ وفا به تو کرده ام..
تو همه کَسم
به خودت قسم
نسِپاریَم به کَسم.