بُکــائین
و دستانِمان پر از داستانِ نرسیدن..
گر بگویم که تو در خونِ منی
بهتان نیست ..
اومد پیشِ امام صادق گفت
آقا خدا بهم یه فرزند داده ..
+ پسر است یا دختر؟
- دختر است آقاجان.
+ اسمش را چه گذاشتی؟
- فاطمه ، همنامِ مادر شما ..
میگن آقا مدام اسمِ فاطمه رو تکرار
میکرد و سرشون رو با گریه خم میکردن
تا سرشون رو گذاشتن روی زانو و بلند بلند
گریه میکردن ..
میگفت ..
میدونی چرا امام حسن بعدِ ماجرای
کوچه دیگه آروم نگرفت؟
آخه مادرِ ما که پوشیده بود
مادرِ ما رو از امام حسن شناختن ..
من چند روزه دارم با همین گریه میکنم.
آدم بمیره هم جا داره.