قرار بود امروز بیام از اتفاق هایی که دیروز (جمعه) افتاد رو براتون بگم پس سلام ><
دیروز قرار بود با دوستم بریم کلیسا وانک و خب روز آخرش بود و هم نمیدونستیم که تا کِی کلیسا بازه و مثل اینکه کائنات دست به یکی کرده بودن تا ما دیر برسیم و چرا؟ دوستم براش مهمون اومد پس برنامهمون یه ساعت عقب افتاد و وقتی هم که راه افتادیم اتوبوس اشتباه رو سوار شدیم.
خلاصه که یه دفعه به خودمون اومدیم دیدیم اصلاً تو یه خیابون دیگهایم (از بس چرت و پرت بلغور میکردیم) و مجبور شدیم تا مترو رو پیاده بریم که بازم یه ساعت طول کشید.
با مترو رفتیم انقلاب تا سوار اتوبوس هایِ خیابون نظر بشیم و دیدیم چهل و پنج دقیقه دیگه اتوبوس ها میاد. شاید باورتون نشه ولی دوباره اون همه راه رو پیاده رفتیم تا کلیسا.
پ.ن: خیابون نظر خیابونی ئه که کلیسا وانک اونجاس.
وقتی رسیدیم به کوچه کلیسا اینطوری بودیم که وا چرا همه دارن بر میگردن و فقط ماییم که داریم اون سمتی میریم و رفتیم دیدیم کلیسا ب س ت س.
اونجا تا پنج و نیم باز بود و ما فقط یه ربع دیر رسیده بودیمممیرتیزتیتر. اینقدر غمم گین شده بود که نزدیک بود گریه کنم و هر کی از جلوم رد میشه رو بزنم.
تصمیم گرفتیم یکم بریم اونجا فروشگاه ها رو ببینیم که یه دفعه به یه فروشگاه بر خوردم که داخلِ زیرزمین بود.
کمیک فروشی شاهزاده رو یادتونه تو زیبایی حقیقی؟ وایبی که داشت دقیقاً شبیه اون بود (گریه*)
وای جدی خیلی خوشحال شده بودم. یه مغازه خیلی کوچیک بود و کُلی وسیله یِ قدیمی ژاپنی و کره ای داشت و یه آهنگ ژاپنی خیلی باحال پخش کرده بودن. وای نمیتونم توصیفش کنم دلم میخواست تا صبح بشینم اونجا.
چقدر حرف زدم وای :( ولی باید تعریف میکردم براتون که چقدر از مغازهش خوشم اومده بود.
به خاطر عود و شمع هایِ معطری که اونجا بود خیلی بو خوبی میومد و یه آبشار مصنوعی هم کنار اونجا بود. دکوراسیون چوبی و شلوغی که داشت واقعاً منو یاد کمیک فروشی تو زیبایی حقیقی انداخت (تنها تفاوتشون این بود که اینجا اصلاً کتاب و کمیک نداشت).