به پاس امتحان ریاضی ای که از بین رفتم بخاطرش ، امشبو کلا سریال دیدم و بسیار هم عالی.
نزدیک چهل و پنج دیقه با این مینی لباسشوییا داشتم اون لباساییمو که رنگ میدن و نمیشه انداخت تو لباسشوییو میشستم و بچه ها جدی شبیه کوزت بودم ، جدی جدی
عربی جدی هی کش میاد و اگه انقدر دوسش نداشتم الان مثل ریاضی پیام های بسیاری داشتم براش.
تو راه مامان هستی رو دیدم میگم عه خاله کجا ؟ گفت میرم مسجد گفتم اول صبحی مسجد چرا ؟ دستشو گذاشت رو شونم گفت عسل خسته ای برو خونه ، الان ظهره :))))