توی فضای باز بودم و چند دقیقه طولانی سرمو گذاشته بودم روی پاهای مامانم
چشمامو بسته بودم و سرمو ناز میکرد ، فقط صدای شلوغی خیابونا و بادی که میپیچید لای برگ درختا میومد ، به این فکر میکردم که اون لحظه بهترین موقعیتی بود که میشد زندگیم تموم بشه .
خودم دیشب بهت گفتم وسط شلوغی تبریک نمیگم میزارم فردا راحت و آسوده 😏❤️🔥
تولدت مبارک مبینای عزیز ایتا ، مهربون و بی ادعا و صمیمی و خوشقلب ما :)))
برات انقدر آرزوهای خوب دارم که نتونی بشمریشون و امیدوارم از این به بعد روز تولدت بهترین روز سالت باشه و از همیشه خوشحال تر باشی
* توی این عکسه هم خیلی خانم باوقار افتاده بودی گفتم بزار استفاده کنم 🤣🤣
واقعا نمیدونم چرا موقع نوشتن برنامه امتحانات هی حرص فرجه های کمی که دادنو میخوردم وقتی همهی امتحانامو میندازم روز آخر بخونم.
خیلی وقتا از اینکه شرایط سخته ناراحت نیستم ، از اینکه شرایط فقط برای من سخته ناراحتم.
دارم به این فکرمیکنم که فردا که از سر جلسه فیزیک بلند شدم و تو راه خونهم راضی ام یا نه .