#خون_برف_ازچشم_من
7⃣
بلند شدند رفتند خودشان را انداختند روی صورت و پای #محمود،ناله کردند، درد دل کردند.منصوری هم بود.او هم داشت #محمود را صدا می زد.احساس کردم باید دلداری شان بدهم،نگذارم بی تابی کنند.شانه هایشان را می گرفتم بلندشان کنم.🌱
هرچی هم می رفتیم نمی رسیدیم.وقت می گذشت و نمی رسیدیم.قبل از ظهر کجا و دم غروب🌅 کجا.نگو تو آسمان مشهدیم و نمی دانم برای چی نمی توانستیم فرود بیاییم و همین طور دور شهر می چرخیدیم.نگاه از آسمان گرفتم برگشتم دیدم باقر دارد پوتین های #محمود را در می آورد.🍀
هردو راگرفت دستش،درازش کرد طرف من گفت"پیش شما باشد بهتر است." منصوری گفت"جانشینش منم.حق من است اگر قرار است پا بگذارم جای پای او." باقر گفت"این ها به این شرط می رسد به او که برای #محمود یک ختم قرآن بگیرد ثوابش برسد به روحش. 🌿
هواپیمایمان✈️ انگار نشست روی سر مردم.آمده بودند #محمود را صدا می زدند.اصلاََ نفهمیدیم چطورآمدند بردندش. پوتین هایش توی بغلم بود،اصلاََ احساس نمی کردم گمش کرده ام.هنوز همین حس را دارم وقتی می روم پوتین هایش را می آورم می نشینم توی تنهایی نگاهش میکنم.🍃
پایان این قسمت
راوی:علی اکبر مداح
📚#ردّخون_روی_برف
#خون_برف_ازچشم_من
5⃣
-مگر شهید🌷 ندادیم برای شناسایی کل منطقه عملیاتی؟
-کم بی خوابی کشیدیم؟
-کم تشنگی و گشنگی را تحمل کردیم؟
-مگر خودت نبودی گفتی می رویم،حتماََ می رویم،وقتی چندتا از بچه های اطلاعات عملیات را گرفتند کشتند؟🌱
نمی شد باور کرد #کاوه دارد گریه می کند و می گوید نمی رویم.نمی شد باور کرد آن گریه تمامش به خاطر شهید شدن زین الدین است.آن طور که او خودش را به ما شناسانده بود همه مان خیلی راحت می دانستیم که این بی احتیاطی چشم های خیسش بیش تر به خاطر لغو عملیات است🌿
تا مثلا شهید🌷شدن دوستش،آخرش هم نتوانست چیزی از زین الدین بگوید.باقی حرف را ما زدیم.گریه کردیم.با ناله،یا حتی فریاد.بعضی هایمان چیزی زیر لب خواندیم،سینه هم زدیم،دیدیم #کاوه نرفت.🍀
رفت نشست رو به قبله،سر تکان داد.ناله کرد،دعا خواند.خیلی ها رفتند خیلی ها ماندند،تا صبح نشستیم نماز خواندیم،دعا کردیم،اشک ریختیم.کار دیگری بلد نبودیم وقتی فرمانده مان هم داشت همین کار را می کرد.🍃
ادامه دارد...
راوی:علی اصغر حسین خانی
📚#ردّخون_روی_برف
@Khademin_golpayegan_esf