خیلی دوست داشتم یک پسر یزدی باشم که کل زندگیم رایةالهدیست و کل مدت تو رایةالهدی بودم، اما متاسفانه یک دختر قمی ام که کل زندگیش رایةالهدیست و تاحالا نتونستم به معنای واقعی کلمه توی رایةالهدی "ول" باشم.
هدایت شده از بسیار تاریکم
قهوه با اینکه تلخه، دوست داشتنیه. ولی من هم تلخم، هم دوستناداشتنی. یعنی هیچ کس نیست که من رو واقعا دوست داشته باشه. وقتی یکی بهم مهربونی میکنه متوجه میشم همش از روی اجبار بوده. ببینید نه نه. اینجوری نیست که احساس کنم از روی اجبار بوده، من صحبهاشون رو بعد از کمک به من میشنوم. و خب میدونید من قبلا از اینکه بهم مهربونی میکردن و کمک میکردن خوشحال میشدم و صد البته قبول میکردم. ولی الان که اون روی پلید و زشت انسان ها رو دیدم، دیگه نمیتونم قبول کنم. اگر قبول کنم، بیشتر از قبل هم حالم از اونا و از خودم بهم میخوره.