هدایت شده از شَقَف .
خب خب - شَقَف - بعد از مدتها میخواد تقدیمی بده ..
- برای دریافت تقدیمی ، این پیام رو تو چنلتون فوروارد کنین ، از عدد - ۷ تا ۸۰ - یک عدد رو انتخاب کنین و لینکتون رو - اینجا - قرار بدین ✨
- منم طبق اون عددا یک صفحه از این کتاب رو باز میکنم و یک بیت شعر تقدیمتون میشه (=
- و باشد که ایگنور کننده نباشید 🦦 ؛
هدایت شده از بسیار تاریکم
قهوه با اینکه تلخه، دوست داشتنیه. ولی من هم تلخم، هم دوستناداشتنی. یعنی هیچ کس نیست که من رو واقعا دوست داشته باشه. وقتی یکی بهم مهربونی میکنه متوجه میشم همش از روی اجبار بوده. ببینید نه نه. اینجوری نیست که احساس کنم از روی اجبار بوده، من صحبهاشون رو بعد از کمک به من میشنوم. و خب میدونید من قبلا از اینکه بهم مهربونی میکردن و کمک میکردن خوشحال میشدم و صد البته قبول میکردم. ولی الان که اون روی پلید و زشت انسان ها رو دیدم، دیگه نمیتونم قبول کنم. اگر قبول کنم، بیشتر از قبل هم حالم از اونا و از خودم بهم میخوره.
اینو توی مشهد خریدم. میتونم بگم اولین لباسی بود که با پول خودم خریده شد.
باهاش رفتم پیش امام رضا، تسبیحم رو هم دیده. از اونور راهیان هم بود. نخل رو دیده. آقای غلامی رو هم. پیش حضرت معصومه هم اومده. یزد، آقای کاظمی نسب رو هم دیده. باهاش عید دیدنیهم رفتم. هم مراسم ختم رو دیده هم تولد رو.
بهترین لباسمه. دوستش دارم.
اشتباه.
اینو توی مشهد خریدم. میتونم بگم اولین لباسی بود که با پول خودم خریده شد. باهاش رفتم پیش امام رضا، تس
رنگش قشنگه، اول منو یاد رنگ لباس سپاهیا انداخت، درست مثل اون. من رو یاد مشهد و تسبیحِ مشهدی میندازه، تسبیحی که پاره پاره شد. من رو یاد ژاکت خیلی تیرهی یکی میندازه. من رو حتی یاد اولین بار که داشتیم میرفتیم سمت مرز مهران میندازه.