eitaa logo
اشتباه.
307 دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
571 ویدیو
5 فایل
اینجا و زندگی اصلا جالب نیست. ولی شما جالب باشید. اگه کار واجبی بود: @StupidLiar
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از آبی.
هدایت شده از ‌☫
تو حفظ ظاهر تبحر خاصی دارم، اما واو با واو کلمات شرحه شرحه ام میکنن.
هدایت شده از Into it (ngc3918)
WTF
اشتباه.
WTF
بله منظورم منم همینه.
هدایت شده از نقطه ویرگول ؛
در پشت صحنه هر نقاشی یه شاهکار دومی هم خلق می‌شه که هیچ‌کس بهش توجه نمی‌کنه به جز من البته.
هدایت شده از Wave Notes
"برای معشوقه‌ام که نمیدانم کجاست." ​گاهی فکر می‌کنم ما لایق زندگی در عصری بهتر بودیم. شاید زمانی دیگر، شاید در جغرافیایی دیگر که این‌طور بی‌رحمانه با رویاهایمان غریبی نمی‌کرد. ​ای کاش جوانی بودیم در پاریس، حوالی ۱۹۵۰، درست در اوج موج نوی فرانسه. میان کافه‌های پر از دود و بحث‌های بی‌پایان درباره فلسفه و سینما. شاید آن‌قدر خوش‌شانس بودیم که دو بلیط برای اکران "از نفس افتاده" گیرمان می‌آمد و بعد از سینما، در پیاده‌روهای باران‌خورده، شبیه ژان‌پل بلموندو و جین سیبرگ در امتداد خیابان می‌دویدیم، بی‌آنکه نگران فردایمان باشیم. ​یا شاید قرن‌ها به عقب برمی‌گشتیم؛ ای کاش شوالیه‌ای بودم در یک عصر افسانه‌ای، که دختر اشراف‌زاده‌ای دلش را برده و کل روز را به امید لبخندی از پشت پنجرهٔ قلعه، شمشیر می‌زد و عرق می‌ریخت. آن وقت، جنگیدن چقدر ساده و معنای فتح چقدر زلال بود. ​یا ای کاش پناهنده‌ای غریب بودم در نیویورکِ اواسط دهه پنجاه. پای پیاده، زیر بارانی که به شیشه می‌زد، خودم را به یک کافهٔ تاریک و زیرزمینی جاز می‌رساندم، جایی که دود سیگار با نُت‌های ترومپت گره خورده است. یک گرامافون قدیمی در گوشه‌ای می‌خواند و من تمام شب را، بی‌آنکه به مرزها، سیاست، یا سقوط ارزشِ رویاهایم فکر کنم، با یک فنجان قهوهٔ تلخ و تماشای قطرات باران روی شیشه سر می‌کردم. عصری که در آن، تنهایی حداقل شکوه و صدایی داشت... ​اما سهم ما از این جهان، اینجا و اکنون است. بیدار شدن در تلاطم روزگاری که در آن، سرعت ثانیه‌ها از توان دویدن ما بیشتر است. جهان معاصر ما، جهانِ صفحه‌های سرد، خبرهای فوری، و دویدن‌های مداوم برای رسیدن به ثبات موقت است. روزگار ما، روزگار آرزوهای مچاله شده در مشت و بغض‌های پنهان‌شده پشت لبخند است. جوانیِ ما در امروز، شبیه فیلمیست با قاب‌بندی‌های عجیب و کنتراست بالا، جایی که نور کم است، اما همان سوسوی اندک هم به شدت حیاتی است. ما یاد گرفته‌ایم میان تمام این سایه‌ها، همچنان به دنبال معنا بگردیم. ​با این حال، هر بار که به این "ای کاش‌" ها فکر می‌کنم، یک‌جا تمام فرضیه‌ها در ذهنم فرو می‌ریزد... حقیقت این است که اگر در پاریس ۱۹۵۰ بودم، یا اگر شوالیه‌ای در یک قرن دور، یا غریبه‌ای در کافه‌های جاز... او آنجا نبود. و چه فایده از پرسه زدن در خیابان‌های فرانسه، فتح قلعه‌ها یا گوش دادن به موسیقی تلخ، وقتی او در جغرافیای دیگری نفس می‌کشید؟ ​گاهی فکر می‌کنم شاید غایت تمام این سختی‌ها، همین باشد، اینکه در تاریک‌ترین روزهایم، کسی را پیدا کنم. شاید تمام این عصرها و قصه‌ها را باختیم، تا در این نقطه از تاریخ، پیاده‌روی خلوت یک خیابان باران‌خورده در همین‌ تهران را با هیچ کجای جهان عوض نکنیم. میدانی! ​تا وقتی که تو در انتهای این کادر ایستاده‌ای، این فیلم هنوز ارزش تماشا کردن دارد...
هدایت شده از زیرزمین
بیاید بریم اولین خودکشی دسته‌جمعی رو رقم بزنیم
هدایت شده از باکی
میدونی الان واقعا نمیگذره. نمیگذره و نمیگذره. میخوام تموم شه ولی نمیشه.