هدایت شده از کاستِرا
مثل هر روز رهسپار آسمان شدم. اما اینبار احساس میکردم به سمت چوبه ی دار میروم. شب پیش، شب طاقت فرسایی بود. فرشتگان التماسم میکردند که طلوع نکنم، به شب التماس میکردند که بیشتر کش بیاید، به زمان التماس میکردند که به ثانیه هایش بگوید کمی آرام تر بگذرند؛ اما هنگامی که هوا به رنگ گرگ و میش در آمد، تاب مقاومت نیاوردم. دست خودم نبود، نمیتوانستم از واقعه ای که هر صبح برایم روی میداد اجتناب کنم. کم کم در آسمان اوج میگرفتم و بر حرارتم افزوده میشد. در دلم ماتم گدازه میکشید.
هنگامی که به میانه ی آسمان رسیدم و دیدم آنچه را که نباید... تمام وجودم در آتشِ غمی جانکاه میسوخت و دعا میکردم هیچگاه در مقام خورشید آفریده نمیشدم، ای کاش هیچگاه طلوع امروز را نمیدیدم و ای کاش در همین لحظه ذوب میشدم و اشک میشدم و برای او می باریدم. ای کاش میتوانستم بگویم شرمنده ام که طلوع کردم و ای کاش شب تا ابد پرده بر زمین میکشید و هیچ گاه مرا به میانه ی آسمان نمیفرستادند. سقوط برایم از بودن در چنین جایگاهی خوش تر است.
از روی زمین صدای فریادهایی به گوشم میرسید. صدای فریاد ماهیانی که شیون میکشند و پرندگانی که ناله سر میدهند. میشنیدم و میسوختم. در تب خود میسوختم، دَم میگرفتم، زار میزدم، شیون میکردم، ناله میزدم و باز هم میسوختم؛
تا ابد، تا ابد، تا ابد...
#ava
اشتباه.
مثل هر روز رهسپار آسمان شدم. اما اینبار احساس میکردم به سمت چوبه ی دار میروم. شب پیش، شب طاقت فرسایی
یک روز خودم رو میکشم. نه فورا و نه حتما.
اشتباه.
با دیدن هر احمقی یاد خودم و کارام میوفتم.
اه خب لعنتی من هنوز اونموقع مانی هیست ندیده بودم مارتین رو ببینم.