هدایت شده از ژانوس ؛
تاد یه شعر نوشته بود. میگفت حقیقت مثل پتوییه که توی زندگیت درحالی که گریه میکنی صورتت رو میپوشونه و پاهای سردت رو گرم نمیکنه. مشکل از اون پتو نیست مشکل اینه که تو کشیدیش روی صورتت (یا نمیتونی کنارش بزنی و به جاش بندازیش روی پات.)
به خاطر همین هم جلوی چشماتو میگیره هم پاهات سرد میمونه
اشتباه.
اون عکس از لیام که شبیه خلبان های نظامی یا همچین چیزی افتاده بود
که مهدیا یه اسم هم گذاشته بود؟ 😭😭😭