ریحانه تخت بالا میخوابید منم تخت پایین. بعد بعضی وقتا باهم صحبت میکردیم. بعد شب بخیر میگفتیم و میخوابیدیم. اما بعضی شبا من فقط میگفتم شب بخیر، ولی خوابم نمیبرد.
بیشتر شب هایی که ریحانه میگفت شب بخیر و من هنوز خوابم نمیبرد، بعد چند دقیقه ریحانه رو صدا میزدم. میگفتم ریحانه؟ جوابی نمیومد. خسته تر از اون بودم که بلند شم نگاه کنم خوابه یا بیدار. بخاطر همین دوباره آروم صداش میزدم. دوباره جوابی نمیومد. میگفتم ریحانه بخدا حلالت نمیکنم بیدار باشی جوابمو ندی. بازم صدایی نمیومد.
و میدونید بعدش چیکار میکردم؟ هر چیزی که توی ذهنم بود رو میگفتم. از همه چیز. میگفتم من امروز ناهار زیاد خوردم دلم درد گرفت. میگفتم از وحدانی بدم میاد. میگفتم ببخشید امروز ناراحتت کردم. میگفتم به نظرت مامان الان بیداره؟ میگفتم و میگفتم و میگفتم. آخرش همیشه ناراحت بودم. آخرش همیشه به این نتیجه میرسیدم چقدر دختر بدیم. به این نتیجه میرسیدم که چرا همیشه تو رو ناراحت میکنم؟ همیشه انقدر حرف میزدم تا خوابم ببره.
هدایت شده از Living kills
بابام داشت دیشب با تلفن حرف میزد، بعد یهو به مرده گفت این تحلیلارو از ایتا میخونی؟نخون زوال عقل میاره