12:46 AM - 30 July
توی مینی بوسیم، به سمت نجف. طرف وایساده بنزین بزنه. راننده، رحمتی (مسئول کاروان که ما بهش میگیم لعنتی🌹 و زبان عربیشم فوله) رو بیدار کرد و بعد رحمتی، شاهرودی (یه آدم خیلی جالب که بعدا بیشتر ازش خواهید دونست) رو از خواب بیدار کرد تا پول بنزین رو بده.
همه خوابن. من نمیتونم بخوابم. بخاطر اینکه اینجا از همون مکان های عمومیایه که اگه بخوابم مضطرب میشم. اگه بخوابم هر دوثانیه یبار بیدار میشم. اگه کنار پنجره یا روی صندلی تکیها بودم راحت میخوابیدم ولی متاسفانه بخت و اقبال باهام یار نیست. هرکی اینطرف خوابیده سرش کج شده وسط اتوبوس و من میییتترررسسم از اینکه بخوابم و اینگونه بشه. چون خیلی مسخره است.
امروز رفتیم سامرا، بعد سیدمحمد و آخرشم کاظمین. من سامرا رو همیشه دوست دارم. سیدمحمد رو هم دوست دارم، ولی نه اندازه سامرا. و کاظمین رو از ساعت یک تا چهار صبح ترجیح میدم. عاشق هرسه ام.
ده دقیقه از وقتی که این پیام رو شروع کردم گذشته. مینیبوس راه افتاده. قبلش توی دوتا ون بودیم، ولی باهاشون دعوامون شد. بخاطر همین ظهر تعویض جا کردیم به مینی بوس.
خیلی رو اعصابه که نمیتونم بخوابم. مثل چی خسته ام. کاش میتونستم همه رو قتل عام کنم و بعد با خیال راحت بگیرم کپه مرگم رو بذارم.
الان فقط من و راننده بیداریم. رحمتی و شاهرودی هم خوابیدن. این وسط استاد (آقای عبدی که ما بهشون میگیم استاد سر قضایایی. خیلی آدم اهل دل و خوبیه، کیف میده باهاش همه رو مسخره کنی و با دخترشم باهم دوستیم) که بخاطر شاهرودی از خواب بیدار شده بود هم خوابید.
فکر نمیکنم هیچ کدومتون این پیام رو بخونید ولیخب، دلیل نمیشه ننویسم😔
من نمیدونم این پیام کی به دستتون میرسه، ولی امروز به یادتون بودم. ایشالا فردا اگه خدا بخواد و قسمت بشه بریم نجف، اونجا هم به یادتونم.
براتون عکس هم گرفتم، ولی فعلا که حتی نمیدونم این میاد یا نه. پس اونارو ولش. و اینکه ببخشید اگه این پیام اومده و من جواب پیوی هارو ندادم. نمیتونم سین بزنم💔
خلاصه که عاشق ماشقتونم. این پیامم خیلی طولانی شد🤣🤣🤣🤣 ولیخب. (حقیقتا از خودم انتظار نداشتم)
و بچهاجون هنوزم میگم شبا زود بخوابید. شب بیدار موندن اصلا خوب نیست و بهتون آسیب میزنه.
تا فردا، ببنیم چه خواهد پیش آمد🗽
10:28 AM - 30 July
مینیبوس ساعت دو دیشب رسید نجف. مارو پیاده کرد. جایی که شب قرار بود آقایون بمونن، همون نزدیک بود ولی جایی که برای خانوما بود چهل دقیقه پیاده روی داشت. هردو به حرم نزدیک بودن، ولی از هم دور بودن.
بابا برای اینکه خیالش از جای ما راحت باشه، گفت نمیره مردونه. همراه ما تاااا خونهای که قرار بود توش باشیم اومد. اینجا، یه سمت مردونه ام داشت. گفت میره اونجا. داشتیم خداحافظی میکردیم که بابا گفت من میخوام برم حرم، میاید؟ ساعت سه صبح بود. من توی مینیبوس نتونسته بودم بخوابم و برای خوابیدن تلاش کرده بودم، سردرد گرفته بودم💔 چشمام هم داشت اذیت میکرد. به ریحانه گفتم، ریحانه گفت باشه و بهار (همون دختر استاد که باهم دوستیم) هم گفت منم میام🙏🏻
خلاصه که بلند شدیم پیاده رفتیم سمت حرم. برای نماز نرسیدیم، ولی نمازمون رو توی حرم خوندیم. قرار گذاشتیم ساعت هفت و نیم روبهروی باب القبله.
بعد از اینکه نماز خوندیم، گفتیم بریم سمت ضریح. با خودمون گفتیم حتما آخرشم نیم ساعتی که اضافه میاد رو استراحت کنیم، بعد بریم سمت باب القبله. باید بهتون بگم اشتباه فکر میکردیم 😍😍😍 ما کللل زمانی که توی حرم بودیم رو وایساده بودیم تا به ضریح برسیم. خلاصه که هرکه طاووس خواهد جور هندوستان کشد. تازه، بیست دقیقه ام دیر رسیدیم.
الانم توی همون خونهای هستیم که مخصوص خانوما بود، خداوکیلی خیلی خنکه. دمشون گرم.
قصد دارم بخوابم ولی هنوز نخوابیدم و هنوز سردردم. پا درد و کمر درد و سوزش چشم هم بهش اضافه شد.
هنوز جایی رو پیدا نکردم که نت داشته باشه و نمیدونم این پیام کی بهتون میرسه، ولی به تاریخ ها توجه داشته باشید که ببنید چه خبرهههه (البته میدونم نمیخونید ولی خب).
راستی تولد هادی رو پیش امام علی گفتم، ایشالا که یه کادو مخصوص داشته باشه. به یاد همتون هم بودم، جدی. تا جایی که صبح مغزم کار میکرد اسم آووردم. گوشیو نبرده بودم بتونم اسم تکتکتون رو بگم، ولی امام علی که میدونه... نه؟
ما که راضی، ایشالا شماهم راضی🤝
04:40 PM - 30 July
الان که بهتون ویدئو مسیج دادم از حرم امام علی، ساعت چهار و چهل دقیقه است. نمیدونم کی به دستتون میرسه. من توی صف گیتم. خیلی شلوغه، صبح که اومدیم انقدر شلوغ نبود😭
تند تند صدای اینکه دارن اسم کسی رو صدا میزنن میاد. ایرانی های گمشده...
اینجا به یادتونم، برای دومین بار. اینبار گوشی آووردم و میتونم خیلی مخصوص دعا کنم. برای تکتکون.
صبحی ساعت ده و چهل دقیقه گرفتم خوابیدم تا یک و نیم. ریحانه بی معرفت رفت دوباره حرم و منو صدا نزد که باهم بریم. درهرصورت، الان حرمیم. دیگه چی میخوام؟
بیدار که شدم، ناهاری خورم که اگه ریحانه تو خونه همين رو درست میکرد کودتا میکردم و نمیخوردم😔
خلاصه که خوب بود. الانم توی حرمم. به یاد همتون. ایشالا همه باهم شهید شیم🕯🕯🕯
07:51 PM - 30 July
رفتیم پیش آقایون. سه بار مسیر رو اشتباه رفتیم، یعنی اشتباه بردنمون💔💔💔💔 الان پشت آی رحمتی (آقا با لحن آی) و آی شاهرودی و استاد راه داریم میریم. یسری آدم دیگه هم هستن که مهم نیستن همچی.😔
پام و کمرم بخاطر راه اشتباهی که رفتیم درد میکنه. اشک مصنوعی هم برای چشمم انداختم، بهتر شد. ولی اینجا خیلی کثیفه. 💔
امروز توی مسیر به یه خانوم که مرغ و خروس هاش آزاد کرده بود سلام کردم. گفتم سلام، گفت علیکم السلام. گتفم حالتون چطوره، گفت سلام علیکم. گفتم خسته نباشید، گفت سلام علیکم. خلاصه خیلی پیرزن مهربونی بود.😭
اینجا نخل های زیادی وجود داره و همشون من رو یاد نخل میندازه. و وقتی یاد نخل میوفتم، یاد راهیان، هویزه، آقای غلامی، آقای حبیبی... و صد البته باد اینجا میوفتم. و یاد شماها. همش به یادتونم. همممش.
امیدوارم حالتون خوب باشه. براتون دعا میکنم، برام دعا کنید.
عشق و محبت نثار شما💞
09:04 PM - 30 July
من قهوه دوست دارم ولی خیلی نمیخورم. دیدم یه بنده خدایی وایساده بود، قهوه داشت. رفتم روبهروی جایی که قهوههاش رو گذاشته بود. گقتم یه قهوه میشه؟ ایرانی نبود. با لهجه و خنده، به سر تا پام به نگاهی انداخت، گفت تلخه! بیشتر منظورش بیشتر این بود که برای تو تلخه دختر خانوم😔 گفتم میدونم و لبخند زدم. سرشو تکون داد و قهوه رو ریخت. داد بهم. از بوش معلوم بود چقدر تلخه. یکمش رو مزه مزه کردم، دیدم نهههه وااااققعااا تلخه. قبلا هم قهوه عراقی خورده بودم، همین پارسال. ولی انقدر تلخ نبود😭
یه چند قدم اونور تر دیدم دوغ میدن. بابا گفته بود دوغ بگیر، دوغ خوبه. رفتم و دوغ گرفتم. یه دستم دوغ، یه دستم قهوه🤣🤣
دیدم قهوه رو نمیتونم بخورم، کسی هم نمیخوره، حیفه بندازمش دور. پس توی یه حرکت کاملا انتحاری دوغا رو ریختم تو قهوه👍
رنگ شیر کاکائو گرفت. با خودم گفتم حنانه اون یه شیر کاکائو خوشمزه است حنانه اون یه شیر کاکائو خوشمزه است و سر کشیدم. و شاید باورتون نشه، خوش مزه بود😟😟
وافعا دوستش داشتم. مزه هاشون ترکیب جدیدی رو خلق کرد.
اما به صورت جدی بهتون پیشنهاد نمیکنم، مخصوصا اگر معدهتون حساسه. ممکنه بهم بریزید. 🙏🏻
10:37 PM - 30 July
اندازه بیست تا عمود پیادهروی کردیم ولی هنوز به عمود یک نرسیدیم (یکم دیگه خودمو میکشم). سخت ترین جای پیاده روی همین اولشه، هر چی میری هی نمیرسی. امیدت رو از دست میدی. بعد عمود یک راحت میشه، چون حداقل میفهمی داری حرکت میکنی🙏🏻
خیلی خسته بودیم. نشستیم لب جدول الان، برای استراحت. نتم مثل اینکه چند ثانیه وصل شده بود و پیاما براتون اومده😟 پیوی ها هم برام پیام اومده. ولی لعنتی، نمیتونم نگاه کنم که حتی چی گفتین💔 امیدوارم زودتر یه خیری پیدا شه بتونم بهش وصل شم. اگرچه بازم اگه وصل شم، نمیتونم جواب بدم. ولی حداقل میتونم سین بزنم.🏚
اینجا پره از سرباز. سرباز هایی که سعی کردن خودشون رو پشت اون سیبیل و اخم قایم کنن. خیلی نازن، براشون سر تکون میدم، بهشون لبخند میزنم. اونام مهربون تر از اونین که بتونن پنهانش کنن، برام لبخند میزنن و سر تکون میدن😭 (گوگولییییتبنلنمزمبنیننرنطن). آدمای جالبی پیدا میشن، مردمای خوبین =)
12:09 AM - 31 July
بالاخره رسیدیم. ساعت دوازده شبه. عمود یک رو رد کردیم و الان عمود 21 ایم. قرارمون صدتا صدتا، یعنی 121، 221، 321، و... است.
آی رحمتی گفته امروز تا چهار صبح باید به عمود 421 بریم. آی رحمتی پا داره. آی رحمتی حوصله داره. آی رحمتی گرمش نیست. آی رحمتی...
درهرصورت. غر وارد نیست😍 باید بریم. باید تا یکشنبه برسیم.
خسته ام. به هیچ دردی نمیخورم.
آی شاهرودی آدم جالبیه. حتی آی رحمتی هم آدم جالبیه. بهار هم جالبه. یه زهرا خانومی هم هست (هم سن مامانمه🙏🏻) اونم آدم جالبیه. استادم که جالب تر از همه. میدونید چی منو ناراحت میکنه؟ اینکه اینهمه آدم جالب، من آدمی نیستم که جالب باشم. دوست داشتنی نیستم. نمیدونم.
باید خودمو درست کنم. مشکل اینه نمیدونم چجوری ولیخب.
ایشالا که درست میشه. ایشالا منم شفا میگیرم.
01:07 AM - 31 July
با سه تا قهوه تلخ و دوساعت و نیم خوابی که ساعت یازده و یک و نیم صبح (بهتره بگم ظهر) داشتم زنده هم. نمیتونم باور کنید دیگه نمیکشم💔
اون دوساعت و نیم هم که خوابیدم، یه ساعت و نیمش ده تا ایرانی بالای سرم داشتن سعی میکردن بفهمن شوهر صاحبخونه چندتا زن داره و کدوم ایرانی کدوم عراقی، یک ساعتشم سه تا بچه چهار ساله داشتن دورم میدوئیدن و ماشینای تو دستشون رو پرت میکردن رو زمین😭😭😭😭😭
راستی متوجه شدم آی رحمتی نامیرا نیست و مثل ما خسته میشه ولی چون بار خیلی سنگین مدیر کاروانی روی دوششه نمیتونه مارو مجبور به کاری که حتی خودشم نمیخواد نکنه.
حداقلش اینه هممون باهم نمیکشیم. ولی حداقل آی رحمتی میاد کنار بابام باهم مسخره بازی درمیارن. ولی من چی؟ دارم سفرنامه مینویسم براتون (میدونم نمیخونید)👍
(حالا من باید یه پرانتز گنده و جدا بنویسم راجع به اینکه به همونی که میپرسید خیلی راضی ترم که برای شما از اینا بنویسم. جدی میگم، جدی)
درهرصورت اگه الان تو خونه اید و کولر روشنه نمیگم کاش جاتون بودم، میگم دلتون بخواد جای من نیستی-😛😛😛(زبان درازی)
02:23 AM - 31 July
خسته شدم. به شدت خوابم میاد. رسیدیم عمود 121. نمیدونم این مرد سالاری عجیبی که بین این عرباست چیه. توی رفتارشون نشون نمیده، توی کار هاشون مشخصه. احساس میکنم اگه بهشون هم بگیم قبول نمیکنن، چون عادت کردن. میدونید منظورم چیه؟ از قصد این کارو انجام نمیدن🙏🏻
همیشه توی مکان هایی که میخواستیم استراحت کنیم مشکل داشتیم. پارسال بیشتر مشخص بود.
آی رحمتی میگفت هر صدتا عمود بیست دقیقه استراحت بعد صدتای بعدی. طرفای مردونه، انقدر راحت بود که میشد دراز بکشی و راحت بخوابی. اونا هم استراحت میکردن و واقعا بیست دقیقه براشون کافی بود. درصورتی که طرف زنونه، علاوه بر اینکه جایی برای نشستن وجود نداشت، اگه میخواستی بری دستشویی ده الی بیست دقبقه توی صف میبودی =)))))
بخاطر همین آقایون که نمیدونستن زنونه چخبره اینجوری میکردن تا ریحانه به روی آی رحمتی آوورد.
خلاصه که از اون به بعد آی رحمتی ترسید (🤣🤣🤣🤣🤣) و آزمون میپرسید تونستید استراحت کنید؟
ماهم حتی اگه راحت نبودیم مجبور بودیم بگیم آره. چون وقت نبود. باید صدتا عمود رو هرچه سریعتر میرفتیم🏚
خلاصه که درد و نفرین بر این زندگی، نه بر این سفر.
با همه سختی هاش، قشنگه و خوش که نه، قشنگ میگذره. خوشحالم که این اربعین هم قسمت شد بیام. مطمئنم خیلییی بیشتر از 375 تا قدم برداشتم. عوض همتون. همهِ همهِ همه تون.
از دستشویی های رایگان و خوب و تمیز خونتون کماااال استفاده رو ببرید چون هیچ جا دستشویی خونه خود آدم نمیشه🤣💔 (توی اون قلب شکسته هفتاد هزار تا درد نهان شده)
03:40 AM - 31 July
دیدید پسرا دوسال میرن سربازی سی سال از خاطراتش تعریف میکنن؟ منم میتونم تا آخر عمرم بگم با دوساعت و نیم خواب آشفته، 11050 متر راه رفتم😟😟😟😟😟😟😟😟😟😦😟😟
باور کنید پاهام دارم میشکنن. وسط راه احساس کردم ممکنه یهو زانوهام کنار بکشنن بخاطر همین دست بابا رو گرفتم. به بابا گفتم احساس میکنم هرلحظه ممکنه بیوفتم. بابا گفت منم احساس میکنم دارم پرواز میکنم🙏🏻 گفتم منم دارم سقوط میکنم.
خلاصه که پاهام نابود. انگشت کوچیکه پای راستم به شدت میسوزه. امیدوارم تاول نزده باشه🏚
همه خسته بودن. تصمیم گرفتیم قبل اینکه به آی رحمتی اینا برسیم پنج دقیقه استراحت کنیم، روی صندلی. بابا خوابش برد. وقتی برسیم عمود 221 آی لعنتی سرمون رو مییییبره😍😍
بابا هم کلا دوساعت و نیم خوابیده. ولی فرق من و بابا اینه که بابا خیلی بیشتر از من کار میکنه. بیشتر از من زحمت میکشه.
ولی فکر میکنم من و بابا کمترین ساعت خواب رو داشتیم🤣🤣🤣
فکر نکنید از اینکه غر میزنم خوشحالم. نه. دوست دارم دست برای تایپ کردن نداشته باشم عوضش غر نزنم، ولیخب چون خدا اهمیت ویژه ای بهم داده دست دارم (الان فردا در یک سانحه دستام قطع میشه😍)
و از اینکه نمیتونم کانال ها و پیوی هارو ببینم متنفرم. دعا کنید موکبه نت داشته باشه (تا برسم میخوابم😔)