10:37 PM - 30 July
اندازه بیست تا عمود پیادهروی کردیم ولی هنوز به عمود یک نرسیدیم (یکم دیگه خودمو میکشم). سخت ترین جای پیاده روی همین اولشه، هر چی میری هی نمیرسی. امیدت رو از دست میدی. بعد عمود یک راحت میشه، چون حداقل میفهمی داری حرکت میکنی🙏🏻
خیلی خسته بودیم. نشستیم لب جدول الان، برای استراحت. نتم مثل اینکه چند ثانیه وصل شده بود و پیاما براتون اومده😟 پیوی ها هم برام پیام اومده. ولی لعنتی، نمیتونم نگاه کنم که حتی چی گفتین💔 امیدوارم زودتر یه خیری پیدا شه بتونم بهش وصل شم. اگرچه بازم اگه وصل شم، نمیتونم جواب بدم. ولی حداقل میتونم سین بزنم.🏚
اینجا پره از سرباز. سرباز هایی که سعی کردن خودشون رو پشت اون سیبیل و اخم قایم کنن. خیلی نازن، براشون سر تکون میدم، بهشون لبخند میزنم. اونام مهربون تر از اونین که بتونن پنهانش کنن، برام لبخند میزنن و سر تکون میدن😭 (گوگولییییتبنلنمزمبنیننرنطن). آدمای جالبی پیدا میشن، مردمای خوبین =)
12:09 AM - 31 July
بالاخره رسیدیم. ساعت دوازده شبه. عمود یک رو رد کردیم و الان عمود 21 ایم. قرارمون صدتا صدتا، یعنی 121، 221، 321، و... است.
آی رحمتی گفته امروز تا چهار صبح باید به عمود 421 بریم. آی رحمتی پا داره. آی رحمتی حوصله داره. آی رحمتی گرمش نیست. آی رحمتی...
درهرصورت. غر وارد نیست😍 باید بریم. باید تا یکشنبه برسیم.
خسته ام. به هیچ دردی نمیخورم.
آی شاهرودی آدم جالبیه. حتی آی رحمتی هم آدم جالبیه. بهار هم جالبه. یه زهرا خانومی هم هست (هم سن مامانمه🙏🏻) اونم آدم جالبیه. استادم که جالب تر از همه. میدونید چی منو ناراحت میکنه؟ اینکه اینهمه آدم جالب، من آدمی نیستم که جالب باشم. دوست داشتنی نیستم. نمیدونم.
باید خودمو درست کنم. مشکل اینه نمیدونم چجوری ولیخب.
ایشالا که درست میشه. ایشالا منم شفا میگیرم.
01:07 AM - 31 July
با سه تا قهوه تلخ و دوساعت و نیم خوابی که ساعت یازده و یک و نیم صبح (بهتره بگم ظهر) داشتم زنده هم. نمیتونم باور کنید دیگه نمیکشم💔
اون دوساعت و نیم هم که خوابیدم، یه ساعت و نیمش ده تا ایرانی بالای سرم داشتن سعی میکردن بفهمن شوهر صاحبخونه چندتا زن داره و کدوم ایرانی کدوم عراقی، یک ساعتشم سه تا بچه چهار ساله داشتن دورم میدوئیدن و ماشینای تو دستشون رو پرت میکردن رو زمین😭😭😭😭😭
راستی متوجه شدم آی رحمتی نامیرا نیست و مثل ما خسته میشه ولی چون بار خیلی سنگین مدیر کاروانی روی دوششه نمیتونه مارو مجبور به کاری که حتی خودشم نمیخواد نکنه.
حداقلش اینه هممون باهم نمیکشیم. ولی حداقل آی رحمتی میاد کنار بابام باهم مسخره بازی درمیارن. ولی من چی؟ دارم سفرنامه مینویسم براتون (میدونم نمیخونید)👍
(حالا من باید یه پرانتز گنده و جدا بنویسم راجع به اینکه به همونی که میپرسید خیلی راضی ترم که برای شما از اینا بنویسم. جدی میگم، جدی)
درهرصورت اگه الان تو خونه اید و کولر روشنه نمیگم کاش جاتون بودم، میگم دلتون بخواد جای من نیستی-😛😛😛(زبان درازی)
02:23 AM - 31 July
خسته شدم. به شدت خوابم میاد. رسیدیم عمود 121. نمیدونم این مرد سالاری عجیبی که بین این عرباست چیه. توی رفتارشون نشون نمیده، توی کار هاشون مشخصه. احساس میکنم اگه بهشون هم بگیم قبول نمیکنن، چون عادت کردن. میدونید منظورم چیه؟ از قصد این کارو انجام نمیدن🙏🏻
همیشه توی مکان هایی که میخواستیم استراحت کنیم مشکل داشتیم. پارسال بیشتر مشخص بود.
آی رحمتی میگفت هر صدتا عمود بیست دقیقه استراحت بعد صدتای بعدی. طرفای مردونه، انقدر راحت بود که میشد دراز بکشی و راحت بخوابی. اونا هم استراحت میکردن و واقعا بیست دقیقه براشون کافی بود. درصورتی که طرف زنونه، علاوه بر اینکه جایی برای نشستن وجود نداشت، اگه میخواستی بری دستشویی ده الی بیست دقبقه توی صف میبودی =)))))
بخاطر همین آقایون که نمیدونستن زنونه چخبره اینجوری میکردن تا ریحانه به روی آی رحمتی آوورد.
خلاصه که از اون به بعد آی رحمتی ترسید (🤣🤣🤣🤣🤣) و آزمون میپرسید تونستید استراحت کنید؟
ماهم حتی اگه راحت نبودیم مجبور بودیم بگیم آره. چون وقت نبود. باید صدتا عمود رو هرچه سریعتر میرفتیم🏚
خلاصه که درد و نفرین بر این زندگی، نه بر این سفر.
با همه سختی هاش، قشنگه و خوش که نه، قشنگ میگذره. خوشحالم که این اربعین هم قسمت شد بیام. مطمئنم خیلییی بیشتر از 375 تا قدم برداشتم. عوض همتون. همهِ همهِ همه تون.
از دستشویی های رایگان و خوب و تمیز خونتون کماااال استفاده رو ببرید چون هیچ جا دستشویی خونه خود آدم نمیشه🤣💔 (توی اون قلب شکسته هفتاد هزار تا درد نهان شده)
03:40 AM - 31 July
دیدید پسرا دوسال میرن سربازی سی سال از خاطراتش تعریف میکنن؟ منم میتونم تا آخر عمرم بگم با دوساعت و نیم خواب آشفته، 11050 متر راه رفتم😟😟😟😟😟😟😟😟😟😦😟😟
باور کنید پاهام دارم میشکنن. وسط راه احساس کردم ممکنه یهو زانوهام کنار بکشنن بخاطر همین دست بابا رو گرفتم. به بابا گفتم احساس میکنم هرلحظه ممکنه بیوفتم. بابا گفت منم احساس میکنم دارم پرواز میکنم🙏🏻 گفتم منم دارم سقوط میکنم.
خلاصه که پاهام نابود. انگشت کوچیکه پای راستم به شدت میسوزه. امیدوارم تاول نزده باشه🏚
همه خسته بودن. تصمیم گرفتیم قبل اینکه به آی رحمتی اینا برسیم پنج دقیقه استراحت کنیم، روی صندلی. بابا خوابش برد. وقتی برسیم عمود 221 آی لعنتی سرمون رو مییییبره😍😍
بابا هم کلا دوساعت و نیم خوابیده. ولی فرق من و بابا اینه که بابا خیلی بیشتر از من کار میکنه. بیشتر از من زحمت میکشه.
ولی فکر میکنم من و بابا کمترین ساعت خواب رو داشتیم🤣🤣🤣
فکر نکنید از اینکه غر میزنم خوشحالم. نه. دوست دارم دست برای تایپ کردن نداشته باشم عوضش غر نزنم، ولیخب چون خدا اهمیت ویژه ای بهم داده دست دارم (الان فردا در یک سانحه دستام قطع میشه😍)
و از اینکه نمیتونم کانال ها و پیوی هارو ببینم متنفرم. دعا کنید موکبه نت داشته باشه (تا برسم میخوابم😔)
05:38 AM - 31 July
خدا زد به کمرم. انفدر دررابطه با مرد سالاری گفتم، الان یه سالن خالی پر از تشک و پتو گیرمون اومد. به همراه یه کولر خیلی خفن. البته، تا باشه از این خدا زدن به کمر ها💞
خوابم میاد و انگشت پام که بهتون گفتم، تاول نزده. یکم ورم کرده که ایشالا خوب میشه🙏🏻
آی رحمتی هم نزد پس کلمون. خودشونم خسته بودن دیر رسیدن. حالت تهوع دارم ولیخب مثل همیشه نباید هیچ چیزی رو جدی بگیری 👍
با دخترای صاحبخونه دوست شدیم و عربی اینگلیسی فارسی یه جووووری بالاخره حرف زدیم. منظور رو با تمامی اعضای بدن منتقل کردیم💞
حقیقتا من از صحبت با کسی که نه از حرفاش سر درمیارم و نه اون سر از حرفم درمیاره و فقط یکم میفهمیم، لذت میبرم. خیلی جالبه. احساس میکنم دارم با جامعه ارتباط برقرار میکنم. احساس انسان بودن =)
خواستن در خوابیدن با خودمه بیدار شدنم با خدا. ایشالا که بیدارشم (ایشالا که بیدارنشم) 🕯🕯🕯
02:45 PM - 31 July
صبح ساعت شیش گرفتم خوابیدم تااا یک. یک بلند شدم ناهار خوردم. ناهار ماهی بود. ماهی روی ماش پلو با کشمش و یکمی رشته عربی. عجیب این بود که خوشمزه بود🙏🏻🙏🏻🙏🏻🙏🏻🙏🏻🙏🏻🙏🏻 جاتون در این مورد واقعا خالی😔
پاهام دردش کمتر شد و کمرم بهتره ولی انگشت پام هنوز 💔💔💔💔💔💔💔💔
خیلی همش تشنمه. اونقدر زیاد که باورتون نمیشه، چایی میخورم😟 خیلی عجیبه. من که کلا آدم چایی خوری نیستم و اینحرفا.
با این دخترای صاحبخونه که دوست شدیم یه داداش داشتن اسمش باقر بود. دوازده سالش بود. میگفت میخواد با من و ریحانه و بهار و یلدا (دخترخاله بابام که فکر کنم (مطمئن نیستم) نوزده اینا سالشه) ازدواج کنه😍. داشتیم میگفتیم مشتی یکم، فقط یکککممم زیاده خواهی😦
بعد وقتی فهمید کوچیکترین ما (من) ازش دوسال بزرگترم شکست عشقی خورد. انفدر زیاد که بلند شد رفت🤣🤣🤣
حالم حال باقر درهرصورت.
راستی، شروع کردم از همه دارم میپرسم بنظرتون ملاک زیبایی انسان چیه. از استاد و آی رحمتی و زن آی رحمتی و زهرا خانوم و خاله ها و یلدا و بهار و ریحانه و عمو پرسیدم.
نرسیدم هنووووز به آی شاهرودی و بقیه دوستان. حقیقتا روم نمیشه🤣🤣🤣🤣
آی شاهرودی همینجوری به ما محل سگ نمیده، چه برسه به اینکه برم ازش سوال بپرسم.
بعد من فکر میکردم فقط منو ریحانه و بهار رو ایگنور میکنه، نگو همه رو ایگنور میکنه جز دوستای خودش. همون بابام اینا دوستاشن فقط🙏🏻🙏🏻🙏🏻🙏🏻
احتمالا میپرسم. چون یه لیست درست کردم و توش جواب ها و افراد رو نوشتم.
آخرش براتون میفرستم نتایج رو💞😔
09:27 PM - 31 July
وقتی خواستیم از عمود 321 راه بیوفتیم، به بابا گفتم میشه این صدتا عمود رو تنها بیام؟ بابا پرچمی که نشون کاروان بود رو از آی رحمتی گرفت داد من. گفت اگه میخوای جلو بری، برو. فقط سر 421 وایسیا! گفتم باشه و راه افتادم💞
شاید از خودتون بپرسید برای چی این کارو کردم؟ برای چی خواستم تنها بیام؟ چون طمع کردم. طمع استراحت 😟. هرکی همیشه زودتر میرسه طبیعتا بیشتر میتونه استراحت کنه. چون باید منتظر همه اعضای کاروان بمونه. همیشه خدا هم یه جایی برای استراحت هست🙏🏻
من الان بیست دقیقه است رسیدم. هیچ جایی نیست برای استراحت =) نمیدونم اصلا چرا باید تنها بیام. کمرم خم شد. کل مدت توی مسیر وایساده بودم و پرکن رو بالا گرفته بودم که اگه رسیدن منو ببینن. ولی مثل اینکه خیلی عقبن...
باور کنین دیگه نمیکشم. کمرم واقعا داره خم میشه. همچنین پام. پام داره میترکه. مخصوصا پاشنه پام✅
امیدوارم زودتر برسن. چون واقعا اگه نرسم میوفتم وسط مسیر که پلیس با ماشینش از روم رد شه.
12:03 PM - 1 August
ساعت دوازدهه و احساس بدی دارم. استراحت نکردم، تا اومدن ادامه مسیر رو رفتیم. الان 521 ایم و نشستیم. الان دارم استراحت میکنم، ولی جواب نمیده.
همین الان در ادامه این پیام یه طومار راجع به احساساتم نوشتم. ولی پاکش کردم.
مگه شماها چه گناهی کردید که بخواید اینارو بخونید.. واقعا فکر میکنم باید خفه شم.
سعی میکنم از این به بعد فقط دررابطه با کارایی کردیم و چیزی که شد تعریف کنم. نمیام چرت و پرت بگم راجع به احساسات لعنتیم. اگر خوب بود میگم، بد بود هم مهم نیست.
مواظب خودتون باشید و شبا زود بخوابید.
02:45 AM - 1 August
بابا اومد پرسید با ماشین یا پیاده؟ گفتم پیاده. ریحانه هم گفت پیاده. بقیه میخوان با ماشین برن.
درسته خیلی دارم غر میزنم، ولی دیگه خداوکیلی از الان بخوایم با ماشین بریم نمیفرصد اصلا. پیاده کیفش بیشتره، ثوابش بیشتر-😟
درهرصورت
استاد گفت با ماشین. بهار رفته استاد رو راضی کنه که پیاده. نمیدونم موفق میشه یا نه. آخه اولش استاد گفت پیاده، ولی یهو گفت ماشین. هرچی هست ایشالا که خیره🙏🏻
خوابم میاد و پام درد، پس جووونننن مننننن شبا بخوابید و بابت اینکه پاتون تاول نزده خدا رو شاکر باشید🙏🏻
08:04 PM - 1 August
شاید با خودتون بگید چرا اونوقت تاحالا هیچی ننوشتم. باید کلی چیز تعریف کنمممم.
خبخب.
اول اینکه استاد و بهار و آی مظفری (یه همکاروانی باحال و یکی از دوستای بابام) و آی شاهرودی و من و ریحانه و بابا تصمیم گرفتیم پیاده بیایم ادامه مسیر رو. بقیه همه با ماشین.
دوم اینکه آی شاهرودی گوشیش رو دیروز گم کرده بود. بعد من متوجه شدم بجا عبای طوسی ای که داشت عبای مشکی پوشیده. بخاطر همین سر "مسخره بازی" گفتم آی شاهرودی گوشیشون گم شده سیاه پوشیدن؟ و کرکرکرکر خندیدم (که کاش نمیخندیدم💔). البته این رو به زن آی رحمتی (قبل اینکه برن) گفتم. و من اونموقع نمیدونستم هرچی به زنش میگم میره میذاره کف دست شوهرش که =))) فکر میکنم آی رحمتی هم سر خنده این موضوع رو بین جمعشون (آقایون، خودشو بابای منو استاد و آی شاهرودی و آی مظفری و یه چندتا آی دیگه) درمیون گذاشته بود.
بعد من امروز صبح گوشیم رو گم کردم. به صورت وحشتناکی، بعد از اومدن دوساعت راه (ساعت چهار صبح، توی موکبی که برای نماز وایساده بودیم گم کردم شیش فهمیدم... ) متوجه این قضیه شدم.
درحالی که منو بابا و استاد و ریحانه و بهار و آی مظفری منتظر بودیم جناب شاهرودی از دستشویی بیان بیرون❤️، به بابا گفتم که گوشیم نیست. ریحانه و بهار داشتن مسخره بازی درمیاووردن. من میگفتم بچها این مسخره نیست من کل زندگیم تو گوشی بود. من اون موقع شمارو از دست دادم. کانالم رو، دوستام رو، عکسام رو، خاطراتم رو، نوشته هام رو. همه چیزی که داشتم رو از دست دادم =)
هی ریحانه و بهار میخندیدن، هی من میگفتم نخندید ولی درحالی که اشک از چشمام میومد خندم میگرفت. به خودم میخندیدم.
بعد که آی شاهرودی از دستشویی اومد بابام بهش گفت به نظر شما یکی گوشیش رو گم کنه باید چیکار کنه؟ (گوشی خودش هنوز پیدا نشده. من چیز میخورم دیگه بخوام مسخره اش کنم)
گفت که کی؟ ریحانه دوتا دستش رو آوورده بود بالا با انگشت داشت منو نشون میداد. من اینجوری بودم که حالا نیاز نیست انقدر نشون بدی 😟
آی شاهرودی گفت چیکار کنیم دیگه. کاریش نمیشه کرد. من اینجوری بودم که 😟😟😟😟😟😟😟😟😟😟😟😟😟😟
بعد اینکه راه افتادیم آی شاهرودی که نسبتا جلو تر و جدا تر از ما حرکت میکرد یهو برگشت به بابام گفت ولی خوشحال شدم. من اونجا اینجوری بودم که به من میخندی💔؟
آره خلاصه. خیلی بد بود.
بعد دوباره وقتی کیفم رو گشتم متوجه شدم عههه توی اون زیپی گذاشته بودم که هیچوقت هیچی توش نمیذارم🙏🏻
بازم خداروشکر بود گوشی. اگرنه خودم میکشتم.
بعد اون گوشیو دادم بابام گفتم من صلاحیت گرفتن گوشی به دستم رو ندارم بابامم گفت باشه گوشیو گرفت و الان دوباره دستم گرفتم.
امیدوارم هرچه زودتر گوشی آقای شاهرودی پیدا شه. چون واقعا بده. واقعععااا بده.